بخش ۱۱ - تمامی سخن
عشق تو گشود آبم از چشمعشق تو ربود خوابم از چشم
گفتم که درون پردۀ جانراز تو کنم ز غیر پنهان
شد فاش میان مردم این رازاز چهرۀ زرد و اشک غماز
اکنون چه کنم چه چاره سازمکز پرده برون فتاد رازم
از عشق تو بیقرارم ای دوستفریادرسی ندارم ای دوست
رحم آر که بیدل و اسیرمجز لطف تو نیست دستگیرم
تا طاقت صبر کردنم بودتاب غم و غصه خوردنم بود
خوردم غم عشق و صبر کردمو آگاه نشد کسی ز دردم
صبرم چو نماند در فراقتوز حد بگذشت اشتیاقت
نزدیک تو ای مه دلافروزاین نامه نوشتم از سر سوز
شرح غم خویش با تو گفتمحال دل ریش با تو گفتم
باشد که چو حال من بدانیاز روی وفا و مهربانی
سر با من خستهدل درآریکامم ز وصال خود برآری