شمارهٔ ۸
دعوی عشق جانان در هر دهان نگنجدوصف جمال رویش در هر زبان نگنجد
نور کمال حسنش در هر نظر نیایدشرح صفات ذاتش در هر بیان نگنجد
عز جلال وصلش جبریل در نیابدمنجوق کبریایش در لامکان نگنجد
عکسی ز تاب نورش آفاق بر نداردفیضی ز فضل جودش در بحر و کان نگنجد
سیمرغ قاف عشقش از بیضه چون بر آیدمرغی است کاشیانش در جسم و جان نگنجد
یک ذره بار حکمش کونین بر نتابدیک نکته راز عشقش در دو جهان نگنجد
یک شعله نار قهرش هفتم سقر بسوزدیک لعمه نور لطفش در هشت جنان نگنجد
خوناب عاشقانش روی زمین بگیردوافغان بیدلانش در آسمان نگنجد
آن را که بار یابد در بارگاه وصلشدر هر مکان نیابی در هر زمان نگنجد
شکرانه چون گزارم کامروز یار با منز آن سان شده که مویی اندر میان نگنجد
گویند راز وصلش پنهان چرا نداریپنهان چگونه دارم کاندر نهان نگنجد
گفتی ز وصل رویش با ما بده نشانیاین خود محال باشد کاندر نشان نگنجد
«نجما» حدیث وصلش زنهار تا نگوییکان عقل در نیابد و اندر دهان نگنجد
از گفت و گو نیابد وصلش کسی محال استبحر محیط هرگز در ناودان نگنجد