شمارهٔ ۳۳
دولت این جهان اگر چه خوش استدل مبند اندرو که دوست کش است
هر که را همچو شاه بنوازدچون پیاده به طرح بندازد
هست دنیا و دولتش چو سرابدر فریبد ولیک ندهد آب
بس که آورد چرخ شاه و وزیرملکشان داد و گنج و تاج و سریر
کارها را به کام ایشان کردخلق را جمله رام ایشان کرد
تا چو نمرود مایه دار شدندهمه فرعون روزگار شدند
خون درویشکان مکیدندیمغز بیچارگان کشیدندی
همه مشغول ماه وسال شدههمه مغرور جاه و مال شده
ناگهان تند باد قهر وزیدوز سر تخت شان به تخته کشید
تنشان را به خاک ریمن دادملکشان را به دست دشمن داد
وزر اینها بدان جهان بردندمالشان دیگران همی خوردند
و آنکه حقش به لطف خود بنواختنیک و بد را به نور حق بشناخت
باز دانست نار را از نوردل نبست اندرین سرای غرور
باقی عمر خویشتن دریافتبه صلاح معاد خویش شتافت
غم آن خورد کو ازین منزلچون کند کوچ، شادمان، خوشدل
هر چه از ملک و گنج و شاهی داشتبرد با خویشتن جوی نگذاشت
لاجرم چون رسید کار به کاررفت با صد هزار استظهار