گنج

شمارهٔ ۳۱

قافیه: ایی۱۲ بیت
دوشم سحرگهی ندای حق به جان رسیدکای روح پاک مرتع حیوان چه می‌کنی؟
تو نازنین عالم عصمت بدی کنونبا خواری و مذلت عصیان چه می‌کنی؟
پروردهٔ حظائر قدسی به ناز وصلاینجا اسیر محنت هجران چه می‌کنی؟
خو کرده‌ای به رقهٔ الطاف حضرتیسرگشته در تصرف دوران چه می‌کنی؟
تو صافی «الست بِرَبّک» چشیده‌ایبا دردی و ساوس شیطان چه می‌کنی؟
زندان روح تن بود ار هیچ عاقلیغافل چنین نشسته به زندان چه می‌کنی؟
تو انس با جمال و جلالم گرفته‌ایوحشت‌سرای عالم انسان چه می‌کنی؟
در وسعت هوای هویت پریده‌ایدر تنگنای عرصهٔ دو جهان چه می‌کنی؟
بر پر سوی نشیمن اول چو باز شاهچون بوم خس نه‌ای تو به ویران چه می‌کنی؟
گیرم که مال و ملک سلیمان به تو رسیدباقی چو نیست ملک سلیمان چه می‌کنی؟
چون چار گز نشیب زمین است مسکنتچندین بلند درگه و ایوان چه می‌کنی؟
مرگ از پِیَت دو اسبه شب و روز می‌دودتو خواب خوش چو مردم نادان چه می‌کنی؟