شمارهٔ ۶
شب سیاه بدان زلفکان تو ماندسپید روز به پاکی رخان تو ماند
عقیق را چو بسایند نیک سودهگرانکه آبدار بود، با لبان تو ماند
به بوستان ملوکان هزار گشتم بیشگل شکفته به رخسارگان تو ماند
دو چشم آهو و دو نرگس شکفته بباردرست و راست بدان چشمکان تو ماند
کمان بابلیان دیدم و طرازی تیرکه بر کشیده شود، به ابروان تو ماند
تو را به سروبن بالا قیاس نتوان کردکه سرو را قد و بالا بدان تو ماند