شمارهٔ ۲
ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چینجمع چین را هیچ مستوفی نبسته است اینچنین
جمع چین هم گر به بسیاری چین زلف توستپس بود خاقان چین شاهنشه روی زمین
ناصرالدین شه از این معنی اگر آگه شودعنقریب از ری کشد لشکر پی تسخیر چین
میشنیدم من ز عطاران که در چین است مشکچون بدیدم زلف تو دیدم که در مشک است چین
من دلی دارم تو زلفی هیچ کس آگه نشدکاین شد آشفته از آن یا آن پریشان شد از این
خود بگویم دل مرا آشفته شد از زلف توبا پریشان زلفت از بس شد دل من همنشین
از دل و جان باورم شد اینکه میگویندخلقکسب خو از هم کنند ار کس به کس گردد قرین
زلف تو چون قنبر است و ابرویت چون ذوالفقارپس به رویت هم توان گفتن امیرالمؤمنین
شد بلنداقبال چون زلف بلندت سرفرازتاچو زلفت شد غلامی از علی مولای دین
مظهر لطف الهی باعث خلق جهانپادشاه هر دو عالم خواجه کون و مکان
ای به رفعت بارگاهت قبه کرده ز آفتاببر سراپرده جلالت طره حوران طناب
گر نمیسائید رخ دائم به خاک درگهتکی جهان آرا و عالمتاب میشد آفتاب
از تو گر فرمان شود صادر که صلح آرند پیشخاک بنشیند بر باد آتش افروزد ز آب
این قمر واین چرخ اطلس را خدا فرمود خلقتا به رخش و زین خود از این کنی جل زآن رکاب
کس نباشدجز تو یزدان دارد ار قائم مقامکس ندارد جز تو ایزد خواهد ار نایب مناب
بوترابت نام و تا شد مدفنت خاک نجفذکر عرش و فرش شد یا لیتنی کنت تراب
سرکه شد هر کس شراب آورد در خاک درتپس گنه هم میشود البته در آنجا ثواب
از حساب محشرم پروا نباشد چون توئیمنشی دیوان حق مستوفی روز حساب
از تو فتح باب خواهم زآنکه فرموده نبیشهر علمم من پسر عمم علی او راست باب
سرفرازی ده به دیدارت بلنداقبال راکن مبارک بر بلنداقبال ماه وسال را
ای به خوان نعمت رزاق عالم صبح و شامقاسم الارزاق حق بر بندگان از خاص و عام
ذات پاکت آفرینش را سبب شد ورنه کیعالمی میبود و آدم یا که صبحی بود و شام
نیست اندر عالم وآدم به غیر از ذات توابتدا وا نتها وافتتاح و اختتام
گر نبودی رهنمای خضر در ظلمات دهربود تا روز قیامت زآب حیوان تشنه کام
جز به تو شاها به دیگر کس نگردم ملتجیکانکه آورد التجا سوی تو شد مقضی المرام
جز به مهر تو دل من خو نیندازد به کسهمچو آن طفلی که نشناسد به عالم غیر مام
سجدهگاه مرد و زن شد قبله پیر و جوانمولد ذات شریفت گشت چون بیت الحرام
هر مصلی بی تولای تو باطل باشدشهم رکوع و هم سجود و هم قعود و هم قیام
هفت دریا گر مرکب هفت اقلیم ار قلمهفت گردون گر ورق مدحت نخواهد شد تمام
کی بلند اقبال بتواند که مدحت را سرودبر تو باد از پاک یزدان صد تحیت صد درود
ای که آمد سوره والشمس وصف روی تووی که باشد آیه واللیل شرح موی تو
این همه وصفی که در دینا ز طوبی میکنندکی به زیبائی بود چون قامت دلجوی تو
حاش لله خون نگردد هرگز اندر نافه مشکبر مشام جان او عطر ار نبخشد بوی تو
اینکه می گویند در عالم بهشت و دوزخی استدوزخ از قهر تو شد پیدا بهشت از خوی تو
در همان روزی که یزدان چرخ را فرمود خلقکرد قامت را دوتا تا بوسد او زانوی تو
اول هر ماه هرگز بدر کی گردد هلالگر بدو ناید اشارت ازخم ابروی تو
تو چو خورشید درخشانی و من حربا صفتتو به هر سو کهآوری رو روی آرم سوی تو
فی المثل میل ار به لعب صولجان و گو کنیآسمان را آرزو آید که گردد گوی تو
همچو یعقوب از غم یوسف شم از گریه کورکی شود یارب که افتد چشم من بر روی تو
گر بلنداقبال را از وصل سازی سرفرازفخر بر گردون کند بر آفتاب و ماه ناز
کافرم خوانند اگر گویم خدا باشد علینه خدا باشد علی نه زو جدا باشد علی
هیچ کاری را نکرده بی علی گویا خداخودخدا فرموده چون دست خدا باشد علی
هرکه را رنجی رسد او را علی گردد شفاهرکه را دردی بود او را دوا باشد علی
ای دل از زندان تنگ گور در وحشت مباشزآنکه درهر جا به هردل آشنا باشد علی
نیست پروا ز این که طومار عمل دارم سیاهچون که دانم شافع روز جزا باشد علی
پاک یزدان هر چه عالم خلق فرمود و کندرو به هر عالم که آری پادشا باشد علی
عالم و آدم سراسر چون همه فانی شوندمن ندارم شک به دل کهآندم به جا باشد علی
تاخدا گوید که ملک از کیست او گوید ز توتا خدا باقی است گویا در بقا باشد علی
دو بیند از از علی کو را به حق نبود دوئیپس به چشم سر ببین حق را که تا باشد علی
حرف حق از بس بلنداقبال گوید آشکارعاقبت ترسم کشندش همچو منصوری به دار
بس پریشان روزگارم یا امیر المؤمنینچارهای فرما به کارم یا امیر المؤمنین
همچو فراری که او را نیست در آتش قراراز غم دل بی قرارم یا امیر المؤمنین
دامنم شد چشمهساری بس که از شوقت ز چشماشکریز و اشکبارم یا امیر المؤمنین
غیر جرم الا گنه جز معصیت دون از خطاروز و شب کاری ندارم یا امیر المؤمنین
دارم امید اینکه یزدانم ببخشد چون توئیشافع روز شمارم یا امیر المؤمنین
وای بر حالم نباشی گر مرا فریاد رسچون شود جا در مزارم یا امیر المؤمنین
چون به دل مهر تو دارم نه دگر باک از گنهنه بود پروا ز نارم یا امیر المؤمنین
گر بگیرم آتش اندر کف نمیسوزد مراطلق بر دست ار گذارم یا امیر المؤمنین
مهر تو در خاصیت از طلق کی کمتر بودتن به مهرت میسپارم یا امیر المؤمنین
چون بلنداقبال را مهر تو شدشامل به حالآتش او را کی بسوزد این بود امری محال
خسته جانم یا امیر المؤمنین سندن مددناتوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
سال و ماه و روز و شب ز اندوه و رنج و درد و غمدر فغانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
از غم و درد وم حن گردیده چون سوهان به تناستخوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دامنم چون نافه پر خون گشته است از بس ز چشمخون فشانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
در زمستان چون شود روی گلستان در جهانآنچنانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
چون پر کاهی که آتش سوزدش از غم بسوختجسم و جانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دهر روئین تن مرا پنداشته است و گشته استهفت خوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
روز محشر در سؤال و در جواب اَخرَس شودچون زبانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در جزای جرمم اندر آتش دوزخ شودچون مکانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در صف محشر که کس را نیست در دل فکر کسیا علی آن دم به فریاد بلنداقبال رس