شمارهٔ ۱
ای زلف کاوفتاده به رخسار دلبریهمرنگ مشک از فر وهمسنگ عنبری
کافر شنیده ام که ندارد به خلد راهجا کرده ای به خلد تو با اینکه کافری
در آتشی و بر توگلستان شده است ناراین بس دلیل اینکه خلیل پیمبری
عیسی ابن مریم ار نیی از زلف مشکبویهمخانه روز شب ز چه با مهر خاوری
گویندکاندر آذر جای سمندر استمر توسمندری که مدام اندر آذری
محراب باشد ابروی آن ترک شوخ چشمتوپایه پایه در براوهمچو منبری
آشفته ای ودرهم وبی تاب وبیقرارچون من مگر که عاشق رخسار دلبری
گویندمشک چینی والحق خطا بوداوهست ناف آهو وتوچیز دیگری
یک مشت موفزون نیی ای زلف وا ین عجبکز بوهزار بار به از مشک اذفری
آشفته دل نموده ای از بس که خلق رامی بینمت هماره گرفتار کیفری
بالین ز ماه داری وبستر ز آفتابمانا غلام درگه مولای قنبری
شیر خدا ولی به حق مظهر وجودسلطان شرق وغرب علی جوهر وجود
ای زلف یار من که پریشان و درهمیگه مایه نشاطی وگه دایه غمی
مشک تتار را به حقیقت برادریعودقمار را به درستی پسرعمی
ناسور اگر چه میکند از بوی مشک زخمتو مشکی وبه ریش دل خسته مرهمی
بار دل شکسته ما را کشی به دوشپیوسته ز آن ره است که حمال سان خمی
در دلبری وچابکی انصاف کاملیدر سرکشی و رهزنی الحق مسلمی
این بس دلیل مهر توکاندر هلاک منپوشیده ای سیاه و گرفتار ماتمی
درتوفغان کنددل یک خلق مرد وزنگویا که شام عاشر ماه محرمی
سر برده ای به گوش نگار از پی سخنچون شد که این چنین بردلدار محرمی
رخسار یار باغ بهشت است واندر اوشیطان صفت تو رهزن ایمان آدمی
یک خلق راست حلق به هرحلقه ات به بندهمچون کمندپر خم سهراب ورستمی
در زیر سایه تو نشسته است آفتابگویا غلام شاهی از آنرو مکرمی
شاهی که هست باعث ایجادکائناتیعنی که مرتضی علی آن مایه نجات
ای زلف عنبرین که بر آن روز چون گلیدر باغ حسن لاله رخان همچو سنبلی
دل بسته ای به گل ز چه رو گرنه بلبلیبنشسته ای به سرو چرا گر نه صلصلی
طفل دل است حیران کآیا چه خواندتدرهم فتاده بسکه چوخط ترسلی
دیدم تو را چو بر زنخ یار گفتمتهاروتی ونگون شده در چاه بابلی
دانم که ترک من ز چه روسر بردتورامی بیندت ز بسکه همی در تطاولی
یک شهر را اگر تو نیی دزد دین ودلپس چیستت گناه که پیوسته در غلی
سر برده می زجام لب یار خورده ایاینگونه مست وسرخوش وشوریده ز آن ملی
با اینکه روز وشب به بر یاری ای عجبدایم به حیرتم که چرا در تزلزلی
ای زلف بی ازین مکن آشفته دل مرااز کیفر زمانه مگر در تغافلی
بر روی آن صنم تو اگر عاشقی چراآشفته و پریشان چون این تغزلی
زینت فزای چهره خوبان شدی مگرمشکین غبار راه خداوند دلدلی
شاهنشهی که هستی عالم ز هست اوستواین قدر وجاه مرتبه پست پست اوست
ای زلف یار آفت جان ودل منیبا دوستان خود ز دل وجان چه دشمنی
داری ز بسکه حلقه وچین وخم وشکنبر دوش یار من چوکمند تهمتنی
توخود اسیر بندودل من اسیر توستدل فی المثل منیژه تومانند بیژنی
طفل دلم نمی کشد از بازی تو دستپنداردت دوبافته بند فلاخنی
از جنبش تو آتش دل شعله ور شودمانا بر آتش دل ما باد بیزنی
دریافتم که ازچه سرت را بریده یاراز بسکه سرکشی کنی از بسکه رهزنی
د رطوروطرز دلبری الحق که چابکیدر راه ورسم رهزنی انصاف پر فنی
گه سربلندداری وگه افکنی به زیرگه سرکشی کنی تو وگاهی فروتنی
ای تیره زلف هر که به روی سپید یاردیدت بگفت هندوی در روم مسکنی
چشمان یار مست ولبش می پرست وتووسواس دار زاهد برچیده دامنی
گر نیستی غلام ولی به حق علیبر فرق مهر وماه چه سان سایه افکنی
شاهی که خلق کون و مکان از طفیل اوستبود و وجودعالم وآدم به میل اوست
ای تیره زلف یار شبه یا سیه شبیافعی واژدری تونه مادری نه عقربی
گفتم کنم شبیه به نال قلم تو رادیدم خطا بود که سیه چون مرکبی
لعل لب نگار بود راح روح بخششوریده حال ومست گمانم از آن لبی
او را بده ز حال پریشان ما خبرپاداش اینکه در بر دلبر مقربی
گر لف و نشر خوانمت ای زلف می سزدزیرا که گه مشوش وگاهی مرتبی
گه راهزن چواهرمنی گه خدا پرستدرحیرتم به کار تو کاندر چه مذهبی
مانی به هندوئی که بوددر کفش ترنجهر گه که بینمت بر آن سیب غبغبی
در روزگار حسن توئی واجب الوجودواجب به روی ساده رخان بلکه اوجبی
زانو به سینه دست برد پیش آفتابز آنروز نشسته ای توکه در لرز و در تبی
روی نگار من به صفا حیدر است وتودرخیرگی وتیره دلی همچو مرحبی
کافکنده است زابروی مانندذوالفقاریک نیمت از یمین ودگر نیمت از یسار
ای زلف یار من که پریشان تری ز منیغمای عقل وهوشی آشوب جان وتن
ای خسته شکنج توجانهای شیخ وشابوی بسته کمند تو دلهای مرد وزن
جز چهر یار من که بود درشکنج تویزدان کسی ندیده گرفتار اهرمن
تا محشر از ختن ز چه خیزد هماره مشکتاری مگر صبا زتوافکنده درختن
بردی قرار وصبر ودل و دین وعقل وهوشاز پیچ وتاب و عقده وچین وخم وشکن
هر جا تنی است کرده ای او را به غم اسیرهر جا دلی است برده ای او را به مکر و فن
من درد دارم ازتوچو عقرب گزیدگانچون مار زخم دار تو پیچی به خویشتن
ترسم سرت برند بیا سرکشی مکنگردی اسیر بند دگرراه دل مزن
با آفتاب ومه کنی ای زلف همسریهستی مگر چو من ز غلامان بوالحسن
شاهنشهی که باعث ایجاد عالم استپشت فلک برای زمین بوس اوخم است