گنج

بخش ۸ - در نصیحت اهل غرور و عاقبت امور

۱۸ بیت
ای که مغروری به جاه ومال خوددل نسوزانی چرا بر حال خود
هست جاه ومال همچون چاه ومارگفتمت از این الحذر ز آن الفرار
بر سرت این حد غرور از بهر چیستدر دلت این سان سرور از بهر چیست
کن برون از سر غرور خویش راوزسرای دل سرور خویش را
روز وشب خو کن به درد ورنج و غمهمچو من میباش خاک هر قدم
خود گرفتم کآسمان شاهت کندحکمران تا ماهی از ماهت کند
قیروان تا قیروان بخشدتوراوآنچه می باشددر آن بخشد تورا
مشرق ومغرب تو را آرندباجخاوران تا خاوران گیری خراج
خود زح لگیرم بود دهقان تومشتری گردد کمین دربان تو
بر درت مریخ باشد پاسبانشمس در خوان توگرددقرص نان
زهره باشد مطرب ایوان توهم عطارد منشی دیوان تو
شب روی گردد قمر درکشورترخ بساید چرخ بر خاک درت
عاقبت بیرون رود جانت ز تنعاقبت بر تن بپوشندت کفن
عاقبت مرگت کند ناگه هلاکعاقبت دهرت عجین سازد به خاک
عاقبت پنهان نمایندت به گورعاقبت گردی غذای مار ومور
ای بسا سال ومه وشام وسحربگذرد کز ما به جا نبوداثر
ای بسا تیر ودی وادیبهشتدرجهان آید که ما باشیم خشت
ای که ناچار آخر کارت فناستاین همه بر سرغرورت کی رواست