بخش ۲ - نصایح
چونکه گفتی او خداوند است و بسپیرو احکام او می باش وبس
چونکه گفتی بنده ام کن بندگیتا نبینی خجلت و شرمندگی
در نماز و روزه کوتاهی مکنکاین دو می باشند دین را بیخ و بن
این نماز و روزه مخصوص خداستکار از بهر خداکردن رواست
در نماز خویشتن سستی مکندر عبادت تندی و چستی مکن
در نماز و روزه گر کاهل شویرفته رفته از خدا غافل شوی
هرگز استهزاء میاور بر نمازبا کسی شوخی مکن اندر نماز
کوهلاک دین و هم دنیا بودآفتی بر جان ز سر تا پا بود
با پدر مادر چنان باش ای پسرکه ز فرزندان خود داری نظر
صبح ها بنگر به حال کهترانتا ببینی خویش را از مهتران
تا که آید از خدا خشنودیتوز خدا هر دم رسد بهبودیت
تا نپرسندت سخن چیزی مگوتا به جا ماند برایت آبرو
هر که پندت نشنود پندش مدهرنجش از صفرا است گلقندش مده
تو ندانم بشنوی یا نشنویداری انشاء الله از دل پیروی
بر ملا کس را مه پند ای عزیزآبرویش را به پیش کس مریز
تا توانی تخم نیکوئی فشانتا که نیکوئی بری حاصل از آن
نیکوئی روزی ثمر نیکو دهدهر چه بدهی بر تو بهتر او دهد
از غم و شادی مگو با یار هیچخاصه از غم زو مکن اظهار هیچ
نیک و بد چون پیشت آید در جهاننه غمین زین زود شو نه شاد از آن
کاین صفت باشد به حال کودکاناز برای نقل و مغز گردکان
گر ستیزد با تو کس خاموش شوهر چه او گردد زبان تو گوش شو
باش خامش تا که خاموشش کنیگوش شو تا حلقه در گوشش کنی
احمقان را هست خاموشی جوابز احمق و از صحبتش کن اجتناب
حرمت از اقوام پیر خویش کنز آه پیران ای جوان تشویش کن
خاصه زآه پیرزن های فقیرخاصه در آن نیم شب های چو قیر
آهشان سوزنده تر باشد ز برقشعله ور از غرب گردد تا به شرق
کرد می باید حذر از آهشاننیست پروائی به دل از شاهشان
گر به شیر آسمان تیر افکنندشیر را از آسمان زیر افکنند
نوک تیر آهشان از نه فلکبگذرد چونانکه سوزن از قدک
از فساد تن برآید کاهلیدور از خود کرد باید کاهلی
تن گر از فرمان تو بیرون رودبنده فرمان تو جان چون شود
تن ندارد بر توچون فرمانبریبایدش در زیر فرمان آوری
کن ستم بر تن که فرمانت بردخسته اش کن تا اطاعت آورد
چون کلام با صلاحی باشدتشرم ازگفتار باید نایدت
ای بسا شخصی که آمد شرم کیشباز ماند از عرضهای حال خویش
تیزی وتندی مکن با هیچکسهم مباش از حلم خالی یک نفس
نرم باش اما نه آن شدت که خلقچون به حلوا بر تو بگشایند حلق
هر گروهی را موافق باش و یارتا تو را مرغ مراد آید شکار
مشکلی هر گه تو را آید به پیشگرچه حلش می توانی کرد خویش
مستبد بر رأی خود هرگز مباشکان پشیمانت نماید زود فاش
مشورت را عیب وعار خود مدانشور از پیران کن و از دوستان
راستگو شو راستجو شوراستکارتا بگردی در دو دنیا رستگار
از دل وجان و زبان گرراستیغم مخور دیگر که کار آراستی
خود خبر داده است رب العالمینزاینکه ان الله یحب الصادقین
نیز فرمود آن رسول کائناتایها القوم ان فی الصدق النجات
راست آمد تیر وکج باشد کماندشمن از پا افتد از این یا از آن
شهره کن در راستگوئی خویش راراست گو وزدل ببر تشویش را
کن حذر از مکر وبهتان ودروغگرهمی خواهی تو را باشد فروغ
راستی هم گر دروغ آسا بودکس نمی باید بدوگویا شود
آن دروغ راست سان با فروغبهتر است از راست همچون دروغ
گر ز شخص محتشم با دوستانعیب می بینی میاور بر زبان
چیزی ار بینی که با دین عواممتفق نبودمگواز آن کلام
در عوان الناس غوغا می شودزحمت از بهر تو پیدا می شود
رازی ار نیک وبدش هست ازتو دورسعی در دانستنش نبود ضرور
راز پیش مردم ناکس مگوزشت پندارد اگر گوئی نکو
سرد گفتاری مکن با این وآندشمنی ز این تخم روید در جهان
هر چه گوئی فکرناکرده مگوتا پشیمانی نبینی بعد ازاو
باش هم کم گوهم بسیار داننه که نادان باشی وهی قصه خوان
گر خردمندی شود بسیار گومردمان بیزار می گردنداز او
چون سخن گوئی بباید بنگریگوهرت را جوئی اول مشتری
مشتری گر هست شوگوهر فروشورنه بگذارش به جا بنشین خموش
دشمن هرکس که باشد دوستتدوستت نبودکه دشمن اوستت
خویش را نادان چو دانا بشمردزوحذر میکن که باشد بی خرد
راز خود با دوست خودهم مگوتا نگردد دشمنت آگه از او
هرکه زشتی از توگوید در غیابکز شنیدن افتی اندر پیچ وتاب
باید او را داشتن معذور ترزآنکه ازبهر تو آرد این خبر
خواهی ار مردم بگویندت نکوهم تو از مردم نکودایم بگو
خواهی ار زخمی نیفتد بر دلتکزعلاجش کار گرددمشکلت
هیچ با نادان مشو پرخاشجوزآنکه چاک دل نمی گردد رفو
بس زیان دارد به شب خوردن طعامبر خلاف رأی خلق از خاص وعام
گر کسی رامیهمان خود کنیحاضر او را چون به خوان خودکنی
خوردنی ها را مگو از خوب و بدکاین خوش ونیکوست یا معیوب ورد
هی مگوز آن خور که نغز ودلکش استیا چرا از این نخوردی این خوش است
یا نمی باشد تو را اینها سزایا نشد ممکن که خوب آرم بجا
عذر خواهی زومکن در خوردنیتا نپندارند طبعت را دنی
این شعار مردم بازاری استطبع عالی ز این سخنها عاری است
چاکران میهمان راکن نظرتا برنداز تو نکونامی به در
چاکران تو خطایی گر کنندکه تو را از حوصله خوددر کنند
پیش مهمان جنگ با ایشان مکنتلخکامی در بر مهمان مکن
هر کسی راهم مشوخود میهمانکاین به حال حشمتت دارد زیان
هم مکن با چاکران میزبانحکمرانی که فلان کن یا فلان
این طبق را درفلان جا جای دهیا بیار آن کاسه را اینجا بنه
می شونداز میهمان هست ار فضولمیزبان وچاکران اوملول
هست نان وکاسه چون از دیگراندیگران راتومکن مهمان بر آن
از مزاح ناخوش واز فحش دارشرم تا هرگز نگردی خوار و زار
با کسی کوکمتر است از تومزاحالحذر هرگز مکن نبود صلاح
تا بماندحشمت تو برقرارورنه از دستت رود بی اختیار
قدرها را خوار میسازد مزاحنورها را نار میسازد مزاح
دوست ها را میکنددشمن مزاحدشمن جان است وخصم تن مزاح
آنچه گوئی لابد آن را بشنویخوارتر گردی کنی چون پیروی
با کسی هرگز مکن جنگ ای جوانکاین بود شغل زنان و کودکان
نیمروز فصل تابستان بخوابخوابت ار ناید بخلوت کن شتاب
تا که گرما سستی از شدت کندبا توهر کس هست ناراحت کند
هر زمان بر اسب میگردی سواراسب کوچک زیر ران خودمیار
اسب کوچک مرد را سازد حقیرگرچه میباشد سوار او امیر
بر بزرگ اسبی نشیند گر حقیرمینماید از شکوه اوچون امیر
هرگز از مردن مشواندیشناکزندگانی را ز پی باشد هلاک
هرکه شد زاییده روزی میرد اوآن که جان را داده جان را گیرد او
کن نگهداری نکوازمال خوباش اندر فکر ماه وسال خود
گرچه کم باشد نگهدارش نکوتا نگهداری فزون را همچواو
مال اگر ماند از اودشمن خوردبه که پیش دوست کس حاجت برد
از امانت داری خلق الحذرهست این کاری عبث زو درگذر
گر کنی رد مال او را داده ایمرحمی بر زخم اوننهاده ای
صاحبش ممنون نگردد ازتو هیچهست این بندی به پای خود مپیچ
ورنکردی مال اورا رد به اوخائنی وتیره روز وزرد رو
ورتلف کردی شوی بدنام شهرزندگانیت شود ضایع به دهر
هیچگه سوگند درعالم مخورگر رودمالت در این ره غم مخور
درخرید و در فروش اندر بهاتا توانی دقت وکوشش نما
زآنکه نیمی از تجارت باشداینکس نگوید کز حقارت باشد این
صابری کن پیشه اندر کارهاصابران را دوست می دارد خدا
صابری گردیده دوم عاقلیاز صبوری گشته پیدا کاملی
در صبوری حاصل آید کام دلصبرکن خواهی اگر آرام دل
شاخهای خشک تاک از صبر وتابغوره داد انگور شد آمد شراب
خانه گر خواهی خریدن بهر زیستباید اول بنگری همسایه کیست
خانه جایی خر که از همسایگانتو غنی تر باشی وبا عز وشان
یا تو را باشد از آنها کمتریگرمساوی بشد مشقت میبری
ده طعام وهدیه بر همسایگانمحتشم تر تا شوی از این وآن
طفلهاشان را نوازش کن همیاز دل ایشان ببر هست ار غمی
بام را برتر کن از دیوارشانتا نباشد سوی تو دیدارشان
چون زن از تومحتشم تر شد مگیرتا که نشمارد توراخوار وحقیر
گرچه میری پیر باشد یا سیاهزنگرش بیندمده درخانه راه
با برادرها وفرزندان خویشباش با هیبت که ترسند از تو بیش
پیشه ای گر یاد فرزندان دهیبه که او را گنج در دامان نهی
عیب نبود پیشه میباشد هنریک هنر بهتر ز صد گنج گهر
گنج را گفتند از آن شه بودو آن هنر هر جا روی همره بود
هر چه داری خرج کن بر دخترانکارشان را بین وده بر شوهران
تا که از اندوه ایشان وارهیلیک دوشیزه به دوشیزه دهی
از تو دامادت بیاید ای پسرهم به نعمت هم به حشمت پست تر
تا که فخر او به تو باشد همینهکه فخر تو به او آیددمی
دوستی بیحجت از تو گر گلهکرد میباید نمایی حوصله
دوستی او نباشد معتبرباش ممنونش که خود دادت خبر
دوست شوبا نیکوان وبا بدانلیک آن را با دل این را با زبان
گر کسی با دشمن تو دوست استدوستیش مغز نبود پوست است
زنهار وصد هزاران زینهارزومشو غافل ندارد اعتبار
گر تو را دشمن بود غمگین مشوتنگدل آشفته حال از این مشو
هر که را دشمن نباشد قدر نیستگر خسوف او رانگیرد بدر نیست
هرکه را دشمن دارد او شد با بهافادخلوا الجنات من ابوابها
پیش دشمن باش با فر وشکوهکاه اگر هستی نما خود را چوکوه
کن جسارت گرچه بس افتاده اینقش انگلیون شو ار چه ساده ای
دشمن ار همسایه یا خویشت بودکن حذر دایم چودر پیشت بود
الحذر از دشمنان خانگیماندن آنجا بود دیوانگی
خویش را در دوستی یکدل مسازدوستی کن لیک از روی اعجاز
از سفیهان و ز اوباش شریربردباری کن بر ایشان ره مگیر
گردن ار داری به گردنکش بکشبر شه شطرنج اوهی کش بکش
چرب وآهسته سخن گو با کساندوست یا دشمن سخن را خوش رسان
هر چه گوئی با کسان از نیک وبدچشم دار آن را که می خواهی رسد
بد نخواهی بشنوی هم مشنوآنهم شوی خود چون کنی کس را نوان
هر چه نتوانی بگویی پیش کسهم نمی شاید که تا گوئی ز پس
لاف بر ناکرده کار خودمزناز کنم یا کرده ام کم گوسخن
آنکه بتواند زبان بر توگشادپس زبان تو به رویش بسته باد
از سخن چینان تو را اندیشه بادخانه آنها خراب از ریشه باد
کم ستایش کن به بی قدران که گروقتی آیدنشمرندت بی خبر
هرکه می دانی به کارت آید اوهمچوخر در زیر بارت آید او
ترسش از اعراض وخشم خودمدهگر گناهی کرده پا بر آن بنه
گر شنیدی از کسی حرفی توهیچاندر آن انگشت خود دیگرمپیچ
خشمگین کم شو ترش منمای روور شدی پس خشم خود را بر فرو
جائی ار باید که عفو و عذر خواستننگ نبود خواه اگر بینی به جاست
گر شوی واعظ چو برمنبر رویبایدت بی باک درگفتن شوی
حاضرین را همچو طفلان دان که تاهر سخن را خوب بتوانی ادا
در سخن گر دربمانی زودترزاین سخن رودر سخن های دگر
بر سر منبر تروشروئی مکنباک از هر چیز می گوئی مکن
ای پسر گر قاضی ومفتی شویبایدت حق گوئی وحق بشنوی
ترشرو بی خنده میباش وهیوباستعانت جو زعلام الغیوب
گر شوی تاجر چه بالا وچه پستبایدت داد وستدبا زیر دست
طالب بیع و شری گر می شویبا کسی کز رتبه هست از توقوی
با دیانت رحمش ار در دل بودباک نبود ورنه بی حاصل بود
نسیه کاری تا که بتوانی مکنخانه ها را نسیه کند از بیخ وبن
قیمت ار نقد است و نفع کم نمودبهتر است از نسیه وبسیار سود
آنچه را تاجر به سنگ و من خردزوبه مثقال و درم هر کس برد
درتجارت بهترین چیزهاستاینچنین چیزی تجارت را رواست
آنچه میرد یا بود بشکستنینیستتاجرا را به اودل بستنی
تاجر اینها را نمی باید خردور خرد آخر پشمانی برد
تاجران باید چودر شهری رونداز اراجیف جهان ساکت شوند
از خبرهای نکو گویندو بسهیچ ندهند اطلاع از موت کس
در سفر تا راحتت گرددزیادکنمکاری را زخودخشنود وشاد
تاجر از شهری چودرشهری رودبا سه صنف او آشنا باید شود
با توانگریهای صاحب اعتباربا جوانمردان عیار بکار
هم به رهبان وشناسایان یومصرفه دارد دوستی این سه قوم
نسیه کاری را اگر کردی هوسالحذر نسیه مده بر چندکس
لاف زنها وکسان بی درمقاضی ومفتی وشخص محترم
کودک ونوکیسه ونواب وصدرالحذر نسیه مده شان هیچ قدر
هیچ خطی را به خودحجت مسازاز برای خویشتن زحمت مساز
معنی اواینکه بنویسی چوخطبرتواز آن خط نگیردکس غلط
با کسی کاندر میان داری حسابزودتر می کن حساب ورخ متاب
دوست بسیار ار تو را باشد کم استدوست بهتر ز آنچه اندر عالم است
دوستی از نو همی در دست آردوستان کهنه را هم دوست دار
گر شوی دهقان به عالم ای پسرزآنچه می کاری اگر خواهی ثمر
سعی کن تا نگذرد از وقتکارآنچه باید کاشت پیش از وقت کار
خواهی ار کشتی کنی در سال نودر پی تدبیر آن امسال رو
زودکاری را شعار خویش کنکار را از وعده خود پیش کن
کاسب ار گردی واز اهل هنرکن بهمزد کم قناعت ای پسر
تا کنی ده یازده یکبار کاردر دوباره پس به کف ده نیم آر
از لجاجت درگذر در روزگارورنهمردم را دهی ازخودفرار
پادشاهی را مقرب گر شویرأی شه را کرد باید پیروی
برخلاف رأی شه حرفی مگوبی ضرورت جز رضای اومجو
پادشاهان صاحب تختند وتاجغایت جهل است با شاهان لجاج
عیب کس را در حضورشه مگوتا کهبدنفست نخواند کینه جو
غیر نیکوئی مکن از بیم شاههم مکن جز نیکوئی تعلیم شاه
نان از آن سفره که خوردی بد مکنبلکه بد تا خوب میباشد مکن
کن جوانمردی که تا مردم شویبلکه وقتی داروی دردی شوی
آنچه مذکور است از اهل تمیزآمده است اصل جوانمردی سه چیز
هر چه را گوئی کنم کن بی خلافراست گوخامش شو از لاف وگزاف
کن شعار خویشتن صبرو شکیبای خوشا آنکس که دارد این نصیب
مال خود را هیچگه ضایع مدارگرچه باشد پوست نارنج ونار
درنظر چیزی که خوار آید توراشاید آن روزی به کار آید تورا
گر بود برگ درختان یا که سنگکار می آید تو را در روز تنگ
کن قناعت پیشه که اصل پندهاستهر که قانع شد رها از بندهاست
بی طمع شو ورنه خواهی شد ذلیلشوقناعت پیشه تا گردی جلیل
طامعان مردند دل پر آرزوقانعان راکم نگردید آبرو