بخش ۹ - غزل مثنوی
یا خجسته قاصد ای باد صباای توپیک عاشقان با وفا
یک زمان با من وفاداری نمایعاشقان خسته رایاری نمای
از تو دردعشقبازان را دواستاز تو عاشق را زجانان مژده هاست
مونس شبهای بیداران توئیمحرم اسرار دلداران توئی
ای همای اوج یاری ای صباای تو ما را هدهد شهر سبا
ای صبا ای رازدار عاشقانای صبا ای پیک یار عاشقان
ای ز تو جان ها به قالبها روانای دمت هر ناتوانی را توان
ای صبوری بخش دلهای فگارای شکیب آموز جان بی قرار
ای نشاط انگیز گلهای چمنای صفای سرو و روح نسترن
ای صبا ای از تو آسان کارهامشکلم آسان نمودی بارها
بازگردیده است مشکل کار منبازافتاده است درگل بار من
ای صبا ای محرم راز نهاناز تومی بینم وفاداری عیان
مشکلی چون پیشم افتاده است پیشمشکلم آسان نما از لطف خویش
ای صبا ای محرم اسرار مناز کرم بگشا گره از کار من
شوهوادار از وفا در کوی یارعزم کن سوی دیار آن نگار
هرکجا کاندر یسارت وز یمینتاجدارانند خاکستر نشین
اشک چشم وآه جان دردناکآن رسیده تا سمک این تا سماک
ریخته در بر سر دل هر کجاکار بردل گشته مشکل هر کجا
هر کجا در هر زمین ودرهر مکانب رمشام آید زخاکش بویجان
جور وبیداد است هر جا پیشکارعهد وپیمان است هر جا پرده دار
هر کجا جز جور و بیداد و ستمچشم مسکین دادخواهان دیده کم
هر کجا پرورگان آن دیارجز ستم نی با کسیشان هیچ کار
هر کجا بینی به ره در هر قدمبی دلی افتاده برخاک از ستم
هست هر جا ساکن آن آب وگلبیوفا و سست عهدوسخت دل
ای صبا آنجاست جای یار منباشد آن سر منزل دلدارمن
خوبرویانند در آنجا بسیکافت دین ودلن از هر کسی
دلبرانی چند بینی بی بدلدر جهان هر یک به زیبایی مثل
خوبرویان یمانی خیل خیلبنگری هر یک چو شعر او سهیل
دلبرانند از یسار و از یمینهر یک ازخوبی بلای عقل ودین
چشمشان رشک غزالان ختنزلفشان بر پای مرغ دل رسن
نازنین رویان چو مهر خاورینازک اندامان چوگلبرگ تری
هر یک از بالا بلای مرد وزنسست عهد وسخت دل پیمان شکن
چشمهای مستشان سحر آفرینپشت های دستشان چون یاسمین
هر یک از رخ رشک خوبان چگلآفت ایمان بلای جان ودل
لعل جان افزایشان مانندملقامت ورخسارشان چون سرو وگل
هر یک از خوبی مه اوج کمالوه چه ماهی خالی از نقص ووبال
عالمی دیوانه سودایشانمحو پا تا سر ز سر تا پایشان
چشم هر یک بهتر از بادام ترلعل هر یک خوشتر از قندوشکر
رویشان نیکوتر از گل در بهارمویشان خوشبوتر از مشک تتار
ماهرویانی پری پیکر همهپای تا سر رشک نیشکر همه
روی هر یکغیرت باغ ارمچشم هر یک رشک آهوی حرم
گر نظر گاهی به سوی ما کننداز نگاهی چاره غمها کنند
در میان آن پریرویان نغزگوئیا باشد میان پوست مغز
ای صبا ز آن دلربایان برتری استسرو قدی گلرخی نسرین بری است
گرچه بی رحمند ایشان سر به سرلیک می باشد یکی بی رحم تر
جفت ابروئی است کز سر تا به ساقگشته اندر دلبری دردهر طاق
از روش نیکوتر ازکبک دری استجلوه گر چون طاووس اندر دلبری است
بر رخش افتاده زلف تابدارگوئیا بر گنج حسنی خفته مار
کی جمالش را دهم نسبت به ماهمه کجا داردچو او زلف سیاه
مه چو او زلفی ندارد مشکبارسرو چون قدش ندارد مشک بار
زلف مشکین بر رخش باشد نقابگوئیا کاندر سحاب است آفتاب
گر ز رخ گیرد نقاب از دلبریدل برد از آدم وحور وپری
گر زصورت پرده بر گیرد بردعقل وهوش وطاقت وصبر وخرد
شانه چون آرد به زلف پر زچینمیبرد قدر و رواج از مشک چین
دارد اندر آسمان دلبریماه رویش صدهزاران مشتری
بیندش خورشید اگر روی چو ماهگردد از وی تا قیامت عذر خواه
آفتاب رویش اندرمو نهانگشته سنبل نسترن را سایه بان
از رخ زیبا عدوی عقل و دیناز قد وبالا بلای آن واین
طلعتش از حور زیباتر بودقامتش طوبی لبش کوثر بود
یک نظر گر بیندش نقاش چینچهره نیکو و زلف پر زچین
توبه از صورتگری دیگر کندخیر باد عقلو هوش از سر کند
بیندار گلچین رخ همچون گلشیا که مشکین طره چون سنبلش
پای نگذارد دگر در بوستانبدهد ازکف دامن صبروتوان
برده چشمش رونق از بادام ترطعنه از قامت زند بر نیشکر
زلف او دام غزالان ختنگیسویش بر پای مرغ دل رسن
دین ودل از گیسوان عنبرینمیرباید از یسار و از یمین
گردن دل را بود زلفش کمنداز شکر خندی برد رونق زقند
زلف مشکین را بدوش انداختهاز نگاهی کار دل را ساخته
چشمش اندر دلربائی سحر سازقصه زلفش به نیکوئی دراز
جادوی او از فسون ساحریبرده دین ودل ز دست سامری
خنجری باشد ز مژگانش به دستمیکندتاراج دل ازچشم مست
چشم مستش دل ز هشیاران بردطاقت وصبر ودل و ایمان برد
باشدش برگشته مژگانی سیاهکش به بخت خویش دارم اشتباه
قامتش در باغ رعنائی چوسروکز غمش دارم فغان ها چون تذرو
همچو سرو از قد وچون گل ازعذارچین زلفش نافه مشک تتار
گل ز رنگ عارضش باشد خجلسرو ناز از رشک قدش پا به گل
باشدش از خار بر عارض سپندتاکهازچشم بدش ناید گزند
میکندیکدم ز لعل آبدارصد چواعجاز مسیحا آشکار
ازلب اعجاز مسیحا میکنداز دمی صدمرده احیا میکند
تنگتر دارد دهان از چشم مورلب چوکوثر دارد وطلعت چوحور
دست او رنگین ولی نه از حناستبلکه ازخون دل مسکین ماست
دستش از خون دلستم لاله گونلاله را از دست اودل گشته خون
دست بسیار است اگر بالای دستزیر دست اوست دست هر که هست
حیرتی دارم از او گاه سخندر دهانش زآنکه نی راه سخن
خاک ودل در پیش او یکسان بودآفت ایمان بلای جان بود
هیچش از دل خستگان نبود خبرنیستش برحال مشتاقان نظر
جز جفاکاریش نبودهیچ کارعهد وپیمان ندارد اعتبار
گوش او نشنیده از حرف وفاهیچ کارش نیست جز جور و جفا
گرچه باشد صد هزارش دستگیردر کمند گیسویش هر یک اسیر
لیک نی غیر از منش یاری دگرنیست دکانش به بازاری دگر
گرچه باشد عاشق اوصدهزاربا یکی چون من نباشد لیک یار
خلقی او راهمچو من گر مایلندچون من ار شهری به دلبر مایلند
با کسی جز من سرو کاریش نیستغیر من اندر جهان یاریش نیست
گرچه دارد عالمی چون من اسیراز زن واز مرد و از برنا وپیر
با کسش لیکن نباشد التفاتباشدش با من نیش اما ثبات
دامن از گلبرگ دارد پاک ترهر دمم ازهجر اوغمناک تر
ای صبا ای پیک مشتاقان زاراز وفا یکدم به حرفم گوشدار
آن مه نامهربان یار من استکاینچنین در دلربائی پر فن است
اوست کزعشقش نیم درجانقرارعشق ازین افزون کندبا جان زار
از تبسم های همچون قند خویشوزحلاوت های شکر خندخویش
در مذاقم کرده شکر را چوزهرکرده عشق اومرا رسوای دهر
اوست کز هجرش نه خور دارم نه خواباز دل وجانم ربوده صبرو تاب
صرصر غم آه افسردم چراغآتش هجرم به دل بنهاده داغ
از می غم شد مرا لبریز جاموز شرنگ هجر گشتم تلخ کام
اوست کاندر دل غمش بنهفته امهمچومویش روز و شب آشفته ام
برده خوابم با دو چشم نیمخواببرده تابم با دوزلف پر زتاب
از فراق طلعت دلجوی خویشکرده روزم را سیه چون موی خویش
با دلم کرد آنچه رویش درجهانکرده کی مهتاب تابان با کتان
اوست کزعشقش چنینم خوار وزاروز غمش گریان چو ابرم دربهار
با دوچشم نیخواب از یکنظربرده صبرم از دل وهوشم ز سر
او بود کز عشق رویچون گلشوز پریشان طره چون سنبلش
همچوگل هر دم کنم عزم خزانسنبل آسا تیره بختم در جهان
از هلال ابروان وزلف وخالقامتم راکرده خم همچون هلال
اوست کزمن برده آرام وتوانکرده پیش تیر هجرانم نشان
برده صبرم از دل و از کف دلمز آن بود دستم به سر پا در گلم
اوست کز هجران رویش ماه وسالنیستم کاری به غیر از آه ونال
گشته رویم کاهی از رنگ گلشدر شکنجم ار شکنج سنبلش
اوست کز کف دامن صبرم ربودبر رخم عشقش در حسرت گشود
برده از آندم که عقل وهوش منپند کس را نیست ره درگوش من
بسکه نامد لطفی از جانان پدیدعشق کارم را به رسوائی کشید
اوبودکز چشم مخمور سیاهاو بود کز نرگس جادونگاه
هر زمان با شیوه های دلفریبمی برداز کف دل واز دل شکیب
اوست کز کف برده آرام مراجای می پر کرده خون جام مرا
با نگاهی برده است از کفدلمعشق او آمیخته است اندرگلم
سر پر از سودایم از گیسوی اوروز وشب آشفته ام چون موی او
بسکه سودا باشدم اندر دماغنیست هیچم شوق سوی راغ و باغ
از غم آن دلبر پر ناز وخشمجوی خوندارم روان از بحر چشم
گه مرا بیگانه گاهی آشناستگه جفا کار است گاهی با وفاست
آری آری رسم جانان این بودگاهی اورا مهر وگاهی کین بود
ای صبا ای قاصد دلدار منای زتو آسان همه دشوار من
چون که دلدار مرا بشناختینرد یاری را چو بااو باختی
با ادب نه رخ به خاک پای اوده چو جان در سینه خود جای او
کن زمن اورا سلامی بی ریااز من مسکین رسان او را دعا
گردچون پروانه بر گرد سرشچون غلامان است پس اندر برش
بر تو ندهد تا که اذن اندر سخنای صبا با ومگو حرفی زمن
زآنکه این رفتار دور است از ادببی ادب را جان رسد هر دم به لب
از تو چون پرسد بگو نام توچیستچیست کارت گو به من کارت ز کیست
عرض کن پس با زبان عجز ونالکی ز نیکوئی به دوران بی مثال
باشدم پیغامی از دلداده ایرفته از دستی ز پا افتاده ای
بر سر راه طلب بنشسته ایدر ز شادی بررخ خودبسته ای
همچوزلف مهوشان آشفته ایبخت بد هر روز وهر شب خفته ای
بیکسی بی مونسی خونین دلیکار دل را کرده برخود مشکلی
جان ز هجر روی جانان داده ایدر زغم بر روی خود بگشاده ای
دامن دین ودل از کف رفته ایاز فراق یک مه دو هفته ای
در بیابان وفا گم گشته ایدر به خون خویشتن آغشته ای
دل فکاری بی کسی از جان به جانداغدار از گل عذاری لاله سان
ز آشنایان در جهان بیگانه ایاز شراب عاشقی دیوانه ای
پادشاهی لیک در ملک جنوندر علوم عشقبازی ذوالفنون
از می عشق بتان لایعقلیداده از کف دامن دین ودلی
سر خوشی از جام عشق دلبریبسته ای در دام عشق دلبری
ای صبا آن دلبر شیرین کلامگر بپرسد از تو کو دارد چه نام
با ادب بگشا زبان اندر سخنبا زبانی پر ز لابه عرض کن
نام او باشد (بلند اقبال) و هستاز غم عشق تو لیکن خوار و پست
نقد جان در پای جانان باختهخویش را از عشق رسوا ساخته
آنکه بر دل داغ دارد لاله رساناز فراق گلعذاری در جهان
داده از عشق لبی خوشتر ز نوشجان ودل صبر وتوان وعقل وهوش
از جهان یکبارگی پوشیده چشمبسته دل بر دلبری پر ناز وخشم
آنکه بی جانان به جان باشد ز جاناز غم هجران به جان باشد زجان
سال و مه سازد به اندوه فراقروز و شب سوزد ز درد اشتیاق
در دل مسکین شکسته خارهااز غم هجران گل رخسارها
صد هزارش شکوه از جانان بودصد هزارش درد بی درمان بود
روز و شب جز غصه یاری نیستشبا کسی جز یار کسی نیستش
بخت از او برگشته چون مژگان یارتیره روز اوست چون زلف نگار
آنکه جز غم روز وشب یاریش نیستغیر زاری سال و مه کاریش نیست
کس به روز او مبادا درجهانخون جگر آشفته دل بی خانمان
از تو چون پرسد تو را پیغام چیستسوی من پیغام آن ناکام چیست
ای صبا از من بگو با آن نگاراز زبان من به زاری عرضه دار
کای بت دیر آشنای زود رنجاز ذقن چون سیب و از غبغب ترنج
ای مه نامهربان عهد سستگرچه نی حسن ووفا با هم درست
گرچه رسم دلبران جور وجفاستمذهب ایشان ز مذهبها جداست
لیک بالله طاقتم گردیده طاقاز غم هجران و اندوه فراق
طاقت هجران نیم دیگر بتامن مسلمانم نیم کافر بتا
بیش از این از هجر خود زارم مخواهزار وافگار ودل آزارم مخواه
زرد شد رویم چو زر اندر فراقرحمی آخر ای نگار سیم ساق
چند باشد تیره روزم همچو شبچند باشم هر شب اندر تاب و تب
آخر ای بی رحم یار سنگدلای ز رخسارت مه تابان خجل
من مسلمانم نه گبر وبت پرسترحمی آخر از جفا بردار دست
خوردوخوابم نیست دور از دوری توصبر وتابم نی زهجر موی تو
نیست جز ذکر توام کاری دگرنیست جز فکر توام یاری دگر
آنچه هجرت میکند با جانم آهبرق سوزان کی کند با مشک کاه
دل مسوزانم ز هجران بیش ازینخانه خود را مسوزان بیش از این
برده هجران تو از من صبر وتابصبر وتابم نه همی بل خورد وخواب
هجرت از من برد آرام وتوانآشکارا و نهان برد این وآن
آنچه هجران توام با جان کندکی به خرمن آتش سوزان کند
الامان از درد هجران الامانالامان از هجر جانان الامان
زآتش غم چون سمندر سوختمشمع سان از پای تا سر سوختم
زهر غم پر کرد جامم را فراقتلخ کردافسوس کامم را فراق
همچو من کامش الهی تلخ بادغره عمرش به دوران سلخ باد
هجر رویت آتشی افروختهجسم وجانم را سراسر سوخته
ای ستمگر یا ربی پروای مناز فنون دلبری دانای من
گشته ام از دوریت زار و نزارنیستم جز استخوان تشریح وار
از فراق روی ومویت ای صنماز غم روی نکویت ای صنم
جز فغان نی هیچ کارم روز و شبغیر غم کس نیست یارم روز وشب
گر مسلمان کس وگر کافر بودهر جفا را آخری آخر بود
آخر ای بی رحم دلبر چون شودای نگار ماه پیکر چون شود
گر کنی رحمی به حال زار منرحمی آری بر دل افگار من
از کمند غم خلاصی بخشیماز غم عالم خلاصی بخشیم
درد بی درمان مرا درمان کنیفارغم از محنت هجران کنی
من از آن روزی که دل را دادمتد رکمند بندگی افتادمت
از تو صد امید بود اندر دلموه یکی ز آن صد نیامد حاصلم
تخم مهرت را چو در دل کاشماز تو صد امید یاری داشتم
در جهان هر چند ناکامم ز توپر ز زهر غم بود جامم ز تو
از تو باز امید من یاری بوداز توام امید دلداری بود
گر ز ناکامی چو فرهادم ز توهمچو فرهاد ار چه ناشادم ز تو
باز ای شیرین شمایل یار منای ستمگر دلبر عیار من
از توام امید یاریهاستیاز توام امیدواریهاستی
از توام امیدها در دل بودگرچه می دانم که بیحاصل بود
گرچه کامم بی تو تلخ آمد زغمغره عمرم به سلخ آمد ز غم
هجر رویت گرچه برد از من توانکردپیش تیر اندوهم نشان
باز دارم لیک امید و صالگرچه می دانم بود امری محال
سخت دل ای دلربای عهد سستعهدها با من نمودی از نخست
لافها با من زدی از دوستیخود بده انصاف این نیکوستی
کز فراقت نالم اندر روز وشبروز و شب باشم ز غم در تاب و تب
می نگفتی از وفا کامت دهماز شراب وصل خود جامت دهم
خوب کام دل مرا کردی روابارک الله بارک الله مرحبا
آنهمه یار لاف توچه شدآنهمه لاف گزاف توچه شد
گفتی از وصلت نمایم کامرانسازمت از کامرانی شادمان
چون شد آن عهد وفاداری توچون شد آن آئین دلداری تو
مهر تو با من چه شد کاینسان کنوناز غمت گردد دلم هر لحظه خون
چون شد آن عهد وفا ای بی وفاکت کنون نی جز جفا ای بی وفا
بسکه سودا دارم از گیسوی توبسکه دارم شوق وصل روی تو
گاه میگویم چو قیس عامریآن ز جان از دوری لیلی بری
از غمت ای دلبر پرناز و خشمپوشم از بیگانه وازخویش چشم
جویم از اهل جهان بیگانگیشیوه خود را کنم دیوانگی
از غم دل روی در صحرا کنمرفته در ویرانه ای مأوا کنم
برکنم دل از جهان واهل آنچندی از اهل جهان گردم نهان
جای در ویرانه ای سازم چو بومسوزم وسازم ز بخت تار شوم
با دد ودام و سباع ووحش و طیرخو کنم چندی در این ویرانه دیر
از غم دوران مگر فارغ شومخوش بود از غم اگر فارغ شوم
باز گویم این طریق عقل نیستاین حکایت ها ندانم بهر چیست
این نه راه و رسم دانائی بودباعث صد گونه رسوائی بود
کی چنین کاری نماید عاقلیغیر بدنامی ندارد حاصلی
هر که در دل عشق جانان باشدشصبر می باید به هجران باشدش
لازم عاشق غم جانان بودگاه وصل است و گهی هجران بود
خون دل باید خورد عاشق مدامعاشقان را خون دل باید به جام
صبر باید عاشق از هجران کندجان نثار حضرت جانان کند
گاه میگویم که من گر عاشقمگر به آن یار ستمگر عاشقم
شیوه ام باید که شیدائی بوداز چه پروایم ز رسوائی بود
عاشق از رسوائیش پروای نیستآنکه عاشق هست ورسوا نیست کیست
نیست کس عاشق نی ار از ننگ دورننگ از عشق است صد فرسنگ دور
عاشقان را نیست غم از ننگ ونامهستشان صهبای رسوائی به جام
بازگویم گو که خود شیدا شومنیست غم تنها اگر رسوا شوم
همچو وامق شهره اندر روزگارگر شوم از عشق آن عذرا عذار
زاین سبب در دل جوی غم نیستمیک جوی غم در دوعالم نیستم
لیک ترسم کآن مه نامهربانگردد از این کار رسوای جهان
یار میترسم شود رسوا چو مننامش افتد بر زبان مردوزن
شهره آفاق گردد زآن سببز این سبب هر دم رسد جانم به لب
خوشتر آن باشد که باغم سر کنمخو بههجر آن پری پیکر کنم
باز هم چندی کنم خوبا فراقسوزم وسازم به درداشتیاق
باز گویم نی دلم از سنگ وروستدیگرم کو طاقت هجران دوست
نی ز سنگ ورو بود از خون دلمنیست از یک قطره خون افزون دلم
چون کند اندرجهان یک قطره دمبا دو صد محنت هزار اندوه وغم
طاقت از هجران نیارم بیش از اینصبر بی جانان ندارم بیش از این
ای صبا ای از توام آرام جانای توام آرام جان ناتوان
آیدش ز این گفته ها گردرد سرقصه کوته کن سخن را مختصر
همچو دل در پهلویش بنشین دمیمر اگر ز این گفته ها دارد غمی
یار را با خویشتن دمساز کنلب سوی او بر نصیحت باز کن
کای ستمگر تا به کی جور وجفامیکنی با عاشقان با وفا
کین عشاق از چه باشد در دلتخود بگو از این چه آید حاصلت
جور بر عشاق خونین دل مکنکار بر ایشان دگر مشکل مکن
بیش از این بر عاشقان مپسند کینجور و کین کم کن بهایشان بعد از این
از جفا کاری بکش دست ای نگاررحمی اور بر دل از عشاق زار
خون مکن دل عاشقان زار رازآن مکن خرم دل اغیار را
بیش از این جور ای بت شیرین مکنبعد از این شبدیز کین را زین مکن
عاشقان را گرچه دل خونکرده ایزآنچه بتوان کرد افزون کرده ای
لیک دیگر از جفاکش دست خویشجور با ایشان مکن ز این پس چو پیش
زآنکه ترسم ای بت بیدادگربی دلی آهی کشد از دل سحر
از ستمکاری وبیدادت شبیبر زبان آرد غریبی یا ربی
روکندبیچاره ای بر آسمانراز گوید با خدای خود نهان
از جفا وجور تو ای سنگدلبی کسی آهی کشد ازتنگدل
آه ناکرده خدای آسمانگلشن حسن تورا آید خزان
صرصر غم خامشت سازد چراغاز می حسمنت تهی گرددایاغ
ای صبا با صد هزاران عجز ونالاز برای او بیاور این مثال
شد زملکخود چو درکرمانشهانمنزل شیرین شه شیرین لبان
گشت خسروز این حکایت باخبرپای را نشناخت از شادی ز سر
کرد آهنگ مقام یار خویششد به طوف کعبه دلدار خویش
چون عنان بگشاد سوی دشت شاهخاک ره آمد حجاب مهر وماه
روز وشب صحرا به صحرا تاختیگاه صیدی درکمند انداختی
تا که شد نزدیک قصر آن نگاربا دلی خورسن از دیدار یار
پس خبر دادندشیرین را ازآنکاینکت پرویز آمد میهمان
دولتی بی محنت امد در برتسایه افکن شدهمائی بر سرت
گفت تا از بهر شه خرگه زننددر برون قصر جای شه کنند
پس بپا کردند ز اطلس خرگهیوه ه خرگه چون فلک شه چون مه ی
اندر آن خرگاه اطلس جای کردمه در این طاق مقرنس جای کرد
گفت تا بر روی شه بندنددرشاه را سازند ازین غم خون جگر
قصر را شیرین چومحکم در به بستدل بر خسروچوعهداو شکست
در برشه گشت دل زاین غصه خونخون دل از دیده اش آمدبرون
رود خون از چشم خود جاری نمودرخ ز خون دیده گلناری نمود
روی خودرا جانب شاپور کردبا دلی پر ناله جانی پر زدرد
گفت روز هر که عاشق هست تاریا همین روز من مسکین زار
آنچه با من از جفا شیرین کندهر که عاشق یار با اواین کند
یا همین یار من استی بی وفایا همین یار مرا نی جز جفا
هرکه را بیدادگر یاری بوددر دلش اندوه دلداری بود
از جفای یار زار است این چنینصبح او چون شام تار است این چنین
یا ز جور یار من زارم همینروزتاری همچو شب دارم همین
هر که عاشق هست دایم تلخ کامزهر غم جای میش باشد به جام
یا همین تلخ است از غم کام منیا همین زهر است اندرجام من
هر که دارد دلبری پرخشم وکینهمچوشیرین ترش روئی نازنین
روز و شب چون زلف یار آشفته استخانه دل را ز شادی رفته است
یا همین آشفته ام من روز وشبدل به رنج افکنده ام جان در تعب
گفت شاپور ای شه فرخنده فرای مرا خاک رهت کحل بصر
ای شهنشاه ملایک پاسبانای غلام درگهت شاهنشهان
خون جگر از یار بودن تا به کیوز غمش خونبار بودن تا به کی
تلخ کامیت ز شیرین بهر چیستگرچه شیرین است اما به ز کیست
باشد اندر ملک اصفاهان مهیحور پیکر دلبری تابان مهی
نام نیکویش همین نی شکر استپای تا سر خوشتر از نیشکر است
خوشتر از این نیست تدبیر دگرکت کنی یاری به شکر لب شکر
تا مگر شیرین کشد دست از جفاپا نهد در حلقه مهر ووفا
چاره غیر از تیشه بهر خاره نیستجور شیرین را به جز این چاره نیست
بسکه وصف شکر از خوبی نمودصبر وطاقت از دل خسروربود
داد فرمان تا عنان داران خویشراه ملک اصفهان گیرند پیش
از جفا وجوریار آن شهریاربا دلی نومید از دیدار یار
شد به عزم ملک اصفاهان سوارگشت برکوهی مه تابان سوار
رو به سوی ملک اصفاهان نهادلیک دل را در بر جانان نهاد
رهنما شد سوی شکر گر دلشعشق شیرین باز بوداندر دلش
روز و شب طی منازل کرد ورفتغصه دوری دلبر خورد ورفت
قصه کوته چون به اصفاهان رسیدچون به طرف کعبه جانان رسید
از لب لعل شکرخای شکرسیر شد آن شه زحلوای شکر
از شراب وصل او کردی بهجاماز مدام لعل اوخوردی مدام
می نبودیشاه را در روزوشبهیچ کاری غیر شادی و طرب
پر بدش از باده مینای وصالروز وشب سرخوش زصهبای وصال
فارغ از درد وغم ورنج ومحنبا شکر لب شیرین سخن
صبح تا شام آن شه فرخنده فرغیر شادی می نبدکارش دگر
لیک دلرخصت به خسرو می ندادکوبردیکباره شیرین را زیاد
گرچه شکر بودشیرینش نبودچون به بردلدار شیرینش نبود
آری آنکو پا نهد دردام عشقتر کندلب گه گهی از جام عشق
کی زکف دامان دلبر را دهدمشکل از دامش به آسانی رهد
شد چو ز این کردارها شیرین خبرزآتش غم سوخت از پا تا بسر
در برش زاین ماجرا دل گشت خونشدزخون دیده رویش لاله گون
گشت کاهی روی خوشتر از گلشنشئه رفت از لعل مانند ملش
از دلش صبر وسکون محمل ببستدامن تاب و توانش شد زدست
سنبل مشکینش افتادی ز تابهم لب چون لعل اواز رنگ وآب
دیگرش پروای خودداری نماندعشق کارش را به رسوائی رساند
کرد دور از تن پرندوپرنیانآمد از غیرت زجان خودبه جان
جامه های نیلگون دربرکشیدمعجر نیلی ز غم بر سرکشید
آری آری آنکه باشد سوگواربا پرند وپرنیان دارد چه کار
جامه نیلی به بر بایدکندخاک غم هر دم بهسر باید کند
ریخت خوناب جگر از چشم تربا دلی پر خون وجانی پر شرر
گفت آوخ روزگارم تا رشداز کفم چون دامن دلدار شد
بسکه ازهجرش نمودم خون جگررفت وخوافکند خسروبا شکر
در دلش آه مرا تأثیر نیستچون کنم خود کرده را تدبیر نیست
کاش آنروزی که شد مهمان منغیر زهر غم نخورداز خوان من
باده حسرت به جامش ریختمزهر جان فرسا به کامش ریختم
در به روی اونمی بستم دگرخاطر او رانمی خستم دگر
آنهمه با او نکردم کاش کیننیستآری حاصل آن غیر از این
در برش ز اندوه وغم دل گشت ریششد پشیمان از جفا و جور خویش
ترسم ای شیرین شمایل یار منهم شکر لب هم شکر گفتار من
هم تو از بس جورو کین داری رواروز وشب با عاشقان با وفا
عاقبت روزی پشیمانت کندوز پشیمانی پریشانت کند
ای صبا رحمی نیاورد ار ز پندپندهایت گر نیامد سودمند
تا که شاید بر سر رحم آید اوزنگ جورو کین ز دل بزداید او
پس بده سوگندی آن یار مراآن ستمگر یار عیار مرا
کای مه بی مهر از جور و جفایدست کوته کن به حق آن خدای
کانس وجن خوانند او را کردگارصبح روشن آفریدو شام تار
هم منزه ذات پاکش از ازلهم مبرا از نقایص وازخلل
نی شریکش درجهان وواحد استلایزال و لم یلد لم یولداست
آنکه از بسیاری لطف وکرمچون توئی موجود آورد از عدم
قامتت را به ز نیشکر نمودگیسویت را رشک مشک تر نمود
لاله را کرد از جمالت منفعلسرو را از رشک قدت پا به گل
دادت از خوبی لبی خوشت ز قندگیسوئی پر پیچ وخم همچون کمند
صدهزاران دل به هر مویت اسیرکردازمردوزن وبرنا وپیر
کردت از قد سروی و از رخ مهیساختت در کشور خوبی شهی
کاینقدر با ما مکن جور و جفاشیوه خود را نما مهر ووفا
برجفای اهل دل مایل مشوباعث خون من بی دل مشو
درشکست عاشق بی دل مکوشبیش از این در امر بی حاصل مکوش
هم نیامد گر که سوگندت به کارباز نارود ار به دل رحم آن نگار
خوان ز سعدی آن به دوران بی بدلای صبا از بهرش این شیرین غزل
ای که رحمت می نیاید برمنتآفرین بر جان ورحمت برتنت
قامتت گویم که دلبند است وخوبیا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو آید آفتابکاندر آید بامداد از روزنت
حسن واندامت نمیگویم بشرحخود حکایت میکند پیراهنت
ای که سر تا پایت از گل خرمنی استرحمتی کن برگدای خرمنت
ماه رویا مهربانی پیشه کنسیرتی چون صورت مستحسنت
ای جمال کعبه روئی باز کنتا طوافی میکنم پیرامنت
دست گیر این پنج روزم در حیاتتا نگیرم درقیامت دامنت
عزم دارم کز دلت بیرون کنمواندرون جان بسازم مسکنت
گربه تیغ ای دلبر فرخنده پیبند از بندم خدا سازی چونی
از توحاشا ناله از دل بر کشمیا لباس مهرت از تن درکشم
من نگویم آن مکن یا این بکنهر چه خود خواهی ز مهر وکین بکن
شهرتی داردمیان مرد و زنکآورد اندوه وغم طول سخن
نیست چون این قصه را هیچ انتهاپس سخن را ختم کردم بر دعا