بخش ۸ - درشرح حال خودگوید
اسیر دل کسی چون من مبادابه کس این دل چنین دشمن مبادا
ندانم خود چه کرده ام با دل خویشکه دارد قصد جانم از پس وپیش
کند پیوسته از من گوشه گیریبه روز عاشقی آرد دلیری
رود بر دوش دلدار نهد پایکند در زلف مشک افشان او جای
پس از چندی که گردد شامه آگهکه غیری را بود درخانه اش ره
نماید رو به درگاه خداونددهد او را به حق خویش سوگند
که یارب جز تو کس نبود پناهمبهدرگاهت اگر چه روسیاهم
ولی مپسند کز بی مهری یارسیه روئی کشم در پیش دلدار
صبا ناگه به امر پاک یزدانکند آن زلف مشکین را پریشان
کند دلدار آرایش بهانهزند ناگه به چین زلف شانه
شود مسکین دلم ناگه نشانهبه پیش ناوک دندان شانه
رود از جان توان هم ازتنش تابچنان گردد که ماهی دور از آب
که جا دارم میان مشکو کافورمرا زخم است و میترسم ز ناسور
فغان کزبخت بد جان وتنم خستکنون وقت است اگر گیری مرا دست
چنان می دان که گر رستم از این بندبه یکتا کردگار پاک سوگند
که گر جز در برت باشد قرارمویا باکس بود غیر از تو کارم
به هر امری که آید از تو فرمانبه هرکاری که رأی توست در آن
اگر کندی کنم با خنجر تیزمبخشا برمن وخون مرا ریز
به صد نیرنگ آیم پیش دلداربگویم با هزاران لابه با یار
که هر جائی دلی گم کرده ام منبه زلف رهزنت پی برده ام من
تو را همچون دلم صددستگیر استکه هر یک درخم زلفت اسیر است
اگر چه بسته زلف دو تایینباید داشت امید رهایی
ولی غمگین دلم راشاد فرمامر و او را ز بند آزاد فرما
ز خاک پای خود ناگاه برکفدلم راگیرد وگویدمشرف