گنج

بخش ۵۲ - حکایت

۱۱ بیت
همان طایری را که خوانند بومبرآنندجمعی که مرغی است شوم
شنیدم که مرغی است سعد ونکوکه میبود درخانه ها جای او
بسی انس با آدمیزاد داشتدل از وحشت مردم آزاد داشت
به هرخانه گسترده میشد چوخوانسر سفره بنشسته میخوردنان
بدین سان که سنور باشد کنوننمیرفت از پیش مردم برون
چنین بود تا قتل شاه شهیدکه لعنت ز ایزد به شمر ویزید
چوآوازه قتل شه شد بلندشد اندر بر بوم بس ناپسند
دلش سخت رنجیده شد زآدمینکرد اوبه مردم دیگر همدمی
تفوکرد بر مردم روزگارکز ایشان شد این ظلم وکین آشکار
به ویرانه ها رفت منزل گرفتز بس نفرت از خلق در دل گرفت
دلم نفرت از خلق دارد چوبومهمی روبه ویرانه آردچوبوم