گنج

بخش ۵۰ - علامت مردخدا

۲۶ بیت
هر کس که نهاده داغ بر دلآسان کند او زخلق مشکل
او مردخداست فیض از اوخواهزوپرس خبر که هست آگاه
تعظیم بدونما که میر اوستزوجوی مددکه دستگیر اوست
هرکس نشناسدش که ناچاراز خانه گهی رود به بازار
گویم به نشانه تا چو بینیچون سایه روی برش نشینی
جان ودل خود کنی فدایشهی بوسه زنی به دست وپایش
آشفته چو طره نگار استمخمور چوچشم مست یار است
روی دل اوبه سوی کس نیستاندر دل پاک او هوس نیست
نهمیل چمن نه باغ دارداز سیر جهان فراغ دارد
کوتاه نموده گفتگوراعالم به نظر نیاید اورا
با خلق ندارداتصالینه جاه طلب کند نه مالی
از نیک وبد زمانه رستهقیدهمه چیز را شکسته
خنده به لبش نجسته راهیاز دل کشد آه گاه گاهی
بر حال کسی نمی بردرشکدایم مژه اش تر است از اشک
از مردم شهر در فرار استچون طره یار بی قرار است
او را به زمانه نیست قیدیمنت نکشد زعمر و زیدی
از بس که غنی است در بر آنسیم وزر وخاک گشته یکسان
کاریش به خیر وشر نباشددرکار کسش نظر نباشد
دنیا شود ار خراب چون منگردی ننشیندش به دامن
کارش مه وسال آه زاری استخون بر رخ او ز دیده جاری است
شب تا به سحر به چشم گریاناختر شمر است واختر افشان
از سوز جگر لبانش خشک استبوی نفسش چوبیدمشک است
واین حال به هر که گشت مقرونگویندکه عاشق است ومجنون
درچاره گری دهند پندشگرچاره نشد نهند بندش
ناگه ز قضا وحکم تقدیربر گردن اونهند زنجیر
زوجوی به درد خوددوائیخاک ره اوست کیمیائی