بخش ۴۹ - درشکایت
فلک راچه کین باشداز من به دلکه جوروجفا میکند متصل
به روزوشب وهفته وماه وسالنه بگذاردم یکدم آسوده حال
زند بر رگ جان من نیشتررساندبلایم به جان بی شمر
دو جو در دلش رحم وانصاف نیستندانم چنین کینه جوبهر چیست
بوددشمن هرکه یار من استشود یار آنکه به من دشمن است
چه خونها که از او بود در دلمنشدگاهی آسان از اومشکلم
جفایش بهتنها نه تنها به ماستدلی کونشد خون زدستش کجاست
شعاری ندارد به جز کین فلکحذر کرد میباید از این فلک
به شطرنج دوران به رفتار پیلکندشاه را مات وخود را ذلیل
همه کار گردون بود کج رویمکن کج روی گر همه حج روی