بخش ۲۳ - حکایت
شنیدم که شیخی به بغداد بودزمستان به راهی گذر مینمود
به کنجی یکی بچه گربه دیدکه لرزد ز سرما چواز باد بید
دل شیخ بر حال اوسخت سوختز رحمت به بالای اورخت دوخت
بشد خم گرفت از زمین گربه رانهان کرد در پوستین گربه را
پس او را چومهمان سویخانه بردغذائی که خود خوردداداش بخورد
همش سیر فرمود وهم کردگرمهم او را مکان داد درجای نرم
شنیدم که چون شیخ رفت از جهانبه خوابش یکی دید بس شادمان
بپرسید از اوضاع واحوال اوبگفتا مرا هست حالی نکو
نشد هیچ طاعت چوازمن قبولز مأیوسی خویش گشتم ملول
که ناگه بگفتند دل دار شادمگر بچه گربه رفتت ز یاد
چو لله کردی به اوالتفاتخدا داد ازاین گیر ودارت نجات