گنج

بخش ۱۱ - در مرثیه حضرت شاهزاده علی اکبر

۱۴۲ بیت
روایت است که چون ماند سیدالشهدامیان قوم ستم پیشه بی کس وتنها
به جا نماند ز یاران او کس دیگربه جز جوان دو نه ساله اش علی اکبر
بخواست تا که به میدان کارزار رودبه جنگ قوم جفا جوی نابکار رود
چو دید شبه رسول خدا علی اکبرکه عزم رفتن میدان نموده است پدر
ز اشک دیده بسی در ز نوک مژگان سفتبشاه تشنه لبان با دو چشم گریان گفت
که اف به غیرت من باد و بر جوانی منمباد بی تو دمی عمر و زندگانی من
کجا رواست که من زنده تو شهید شویشهید تشنه لب از کینه یزید شوی
بگوی اذن که در خدمت تو سربازمبخاک پای عزیز تو سر فدا سازم
ز سوز این سخنان شد به گریه شاه شهیدبه گوش پرده نشینان صدای گریه رسید
سکینه خواهر مظلومه اش دوید برونز دیده کرد روان صد هزار دجله خون
بگریه گفت که این شور و اضطراب از چیست؟!تو هم به مطلب خود می رسی شتاب از چیست؟!
برادرم ز فراق تو طاقتم طاق استبروزگار دمی بی تو زیستن شاق است
ندانم از غم هجرت به دل چه چاره کنمچو غنچه بی گل روی تو جامه پاره کنم
قسم بجان تو کز جان خود بجانم منمرو که بی تو صبوری نمی توانم من
چو اهل بیت طهارت به گریه و شیونیکان یکان بنمودند منعش از رفتن
که نوجوانی و کامی ندیده ای به جهانخدای را بگذر ز این سفر مرو میدان
بیا و رحم به احوال ما غریبان کنترحمی به دل زار غم نصیبان کن
فتاد با دل پر خون به دست و پای پدرزبان گشود و چنین گفت با دو دیده تر
که از چه منع کنند اهل بیتم از رفتنمگر که قابل قربانیت نباشم من
نگه به روی تو آخر نفس چرا نکنمبه خاک پای توام از چه ره فدا نکنم
مگر نه قابل دامان تو بود سر منز صدر زین بزمین اوفتد چو پیکر من
خدای را بدم اذن رفتن میدانکه تا به راه تو سربازم و سپارم جان
پدر چو دید پسر عزم آخرت داردبه شوق دیدن جدش ز دیده خون بارد
به آه و ناله شهنشاه تشنه لب ناچاربداد رخصت حربش به لشکر کفار
به اهل بیت بفرمود دست از او داریدسلاح بهر تن ناز پرورش آرید
که برده شوق شهادت ورا قرار از دلکنم چه چاره که بر آخرت بود مایل
یکی به گریه سلاح از برایش آوردییکی بسر زد و حیف از جوانیش خوردی
یکی به خاطر محزون و با دل پر دردبرای گیسوی او عطر و شانه می آورد
یکی بر آتش غم سوخت خویش را چو سپندکه تا ز چشم بد او در امان بود ز گزند
روایت است که با دست خویش شاه شهیدسلاح بر تن فرزند خویش پوشانید
سوار شد چو به اسب عقاب آن سروررکابش مادر گرفت پس عنان خواهر
چو شاهزاده بمیدان رزم گشت پدیدشد از فروغ رخش تیره طلعت خورشید
سپاه کفر بدیدند نوجوانی رابه قد صنوبری از چهره ارغوانی را
به رو فتاده دو گیسویش از یسار و یمینچو سنبلی که زند سایه بر سر نسرین
نرسته سبزه خط گرد چشمه نوششکشیده ابروی پیوسته تا بنا گوشش
هنوز هاله ندیده است ماه تابانشگذر نموده ز جوشن سیاه مژگانش
چو عابدین ستم کش دو چشم او بیمارچو بخت زینب غمدیده گیسوانش تار
خمیده ابروی او همچو قامت بابشز قحط آب بخشکیده شکر نابش
ز دیدن رخ نورانیش ز قوم شریربلند گشت بر افلاک ناله تکبیر
ز پای تا سر او جمله محو پا تا سرتبارک الله گویان ز صنعت داور
چو روزگار خود آن کافران بر آشفتندبه ابن سعد ستم پیشه با فغان گفتند
که این جوان که به میدان رزم آمده کیست؟!که کس بطلعت و شوکت چو او مصور نیست؟! 
فرشته ای است همانا به صورت آدمکه آدمی نه چنین آمده است در عالم
به رزم این گل بستان کیست آمده است؟!سرور بخش دل و جان کیست کامده است؟!
که باشد او که فرستی بجنگ او ما رارضا مشو که شود کشته ای دل از خارا
چو ابن سعد ستم پیشه نیک درنگریستز غم به آن همه سنگین دلی که داشت گریست
صدا بلند نمود و بگفت با لشکرکه هست شبه رسول خدا علی اکبر
یقین که کار بسی بر حسین آمده تنگکه نور دیده خود را روانه کرده بجنگ
چو شیر بچه یزدان میان میدان شدعنان کشید و به آن قوم دون رجز خوان شد
طلب نمود مبارز هر آنچه از ایشانکسی ز لشکر کفار نامدش میدان
ببرد دست و کشید از نیام خود شمشیرنمود حمله ز هر سو به آن گروه شریر
به هر طرف که توجه نمود از کفارز کشته پشته همی ساخت از یمین و یسار
از آن گروه جفا جوی کافر ناپاکفکنده بود صد و بیست تن به خاک هلاک
که تشنه کامی شهزاده گشت آه شدیدهم از محاربه هم از حرارت خورشید
چه گویم آه که با کام خشک و دیده ترنمود جهد و رسانید خویش را به پدر
فتاد با مژه خاک از ره پدر می رُفتبه آه و ناله به آن شاه تشنه لب می گفت
که ای پدر ز تف تشنگی هلاکم وایز تشنگی جگرم سوخت چاره ای فرمای
بدان رسیده که از تشنگی نمایم غشکنون هلاک شوم ای پدر ز سوز عطش
شنید شاه شهید از پسر چو این سخنانچنان گریست که گویی سحاب در نیسان
به برکشید چو جان پس سرور جانش راگذاشت در دهن خشک خود زبانش را
که ای سرور دل و جان و پاره جگرمکنم چه چاره، تو از من، من از تو تشنه ترم
گذاشت در دهن خشک وی بدیده ترز لطف داده بدش خاتمی که پیغمبر
به ناله گفت: که ای روشنی دیده منتسلی دل زار ستم رسیده من
برو به جنگ که اینک شراب از کوثربنوشی از کف جدت کَنَنده خیبر
زخدمت پدر خود به چشم خون آلوددوباره جانب میدان معاودت فرمود
طلب نمود مبارز از آن سپاه شریربسی بیامد و شد کشته از دم شمشیر
هر انکه را به کمر تیغ زد دو نیمش کردز پشت مرکب خود واصل جحیمش کرد
چو حمله کرد به آن قوم کافر گمراهفکند شصت نفر را به روی خاک سیاه
ز کشته بس که از آن قوم پشته ها افتادبلند گشت به هفتم سپهرشان فریاد
چو این مشاهده بنمود ابن سعد لعینچنین بگفت به آن قوم کافر بی دین
که ای جماعت این بیشتر ز طفلی نیستدهید زحمت بی جا به خویشتن از چیست
دو ده هزار شمایید و او بود تنهاز کینه نخل قدش را در آورید از پا
بر او تمام به یکباره حمله آوردندهر آنچه جور برآمد ز دستشان کردند
یکی به خنجر بران و دیگری با تیریکی به نیزه یکی آه با دم شمشیر
چنان ز کینه نمودند پاره پاره تنشکه شد چو سرخ مشبک سلاح بر بدنش
ز بس که تیر همی خورده بود اسب عقابعقاب بال و پر آورده بود همچو عقاب
ولی به آن بدن چاک چاک با ایشانهنوز جنگ همی کرد همچو شیر ژیان
که منقذ پسر مره آن سگ کافرفکند تیغ به فرق شریف آن سرور
چنان شکافت سرش را به تیغ آن بی دینکه اوفتاد به روی و سرش رسید زمین
چو دید مرکب طاقت ز کینه گشتش پیگرفت یال عقاب و عنان گذاشت به وی
عقاب دید چو گردید صاحبش بی جاننهاد روی به صحرا و بردش از میدان
چو دید شاه شهیدان که نوجوان پسرشزکین شهید شد و گشت غائب از نظرش
ز جای اسب برانگیخت با دو صد افغانرسید جانب میدان و یا علی گویان
به هر طرف که نظر می فکند از چپ و راستنیامدش به نظر آنچه او دلش می خواست
که ناگه از طرفی مرکب علی اکبرگذشت از بر آن پادشاه تشنه جگر
امام از پس و زین واژگون عقاب از پیشببرد تا به مکانی که بود صاحب خویش
چگویم آه که آن دم چو دید شاه شهیدبریده باد زبانم چو پیش آمد و دید
که کشته گشته زکین آه نوجوان پسرشسرور جان ودل روشنی چشم ترش
ز باد فتنه ز پا اوفتاده شمشادشز دست رفته سهی قد جوان ناشادش
به سان طایر بسمل طپان به خون شده استز خون رخ چو مهش آه لاله گون شده است
ولی هنوز به صد پاره جسم جانش بودچرا که منتظر باب مهربانش بود
به چهره خاک ره از مقدم پدر می رُفتبه صد هزار فغان گوئی اینچنین می گفت
که ای پدر ستم قوم بابکارم کشتنیامدی به سرم درد انتظارم گشت
بیا بیا که ز اندوه دوریت مردمبه خاک حسرت محرومی از رخت بردم
اگر نکشته مرا زخم نیزه و شمشیرکنونه غم تو به کشتن نمی کند تقصیر
چو این مشاهده فرمود آن امام شهیدپیاده گشت و سرش را به سینه چسبانید
ز روی چون مه او خاک و خون چو پاک نمودبگفت این سخن و رودخون ز دیده گشود
که از فراق تو ای نوجوان چه چاره کنمبه جز که جامه جان را چو غنچه پاره کنم
به حیرتم که زداغ تو چون کنم به جهانتو چون روی ز جهان خاک باد بر سر آن
ز بار غصه چرا نخل قامتت شده خمتو نوجوانی و اندر جهان چه داری غم
پریده رنگ ز رخسار چون گلت از چیستبرفته تاب ز گیسوی سنبل از چیست
فتاده سرو قدت از چه سایه سان به زمینچرا ز لعل لبت رفته آب و رنگ چنین
که پاره پاره ز کین کرده است پیکر تونخورده غصه به حال سکینه خواهر تو
کدام سنگدل این گونه کرده آزارتنکرده رحم به احوال عمه زارت
چنین شکافت که از کین به تیغ تیز سرتترحمی نه به مادر نمود نه پدرت
چو از پدر بشنید این سخن علی اکبرگشود چشم و چنین گفت با دو دیده تر
که ای پدر ز چه این گونه زار و غمگینیستاده است پیمبر مگر نمی بینی
دوجام باشدش اندر کف از می کوثریکی سپرده به من خواهم آن یک دیگر
بگویمش که مرا تشنه کامی است شدیدبگویدم که بود این یک از حسین شهید
روم کنون به سفر ای پدر خداحافظاگر رخ تو ندیدم دگر خداحافظ
اگر که رفته خطائی ز من حلالم کنبیا نیامده اندر جهان خیالم کن
به تن به هر نفسم کاش بدهزاران جانکه هر نفس به رهت می نمودمی قربان
بگفت این سخن و جان به راه جانان دادچگویم آه که آن نوجوان چه سان جان داد
بریده باد زبانم چو دید شاه شهیدکه مرغ روح عزیزش ز کالبد بپرید
چو جان به سینه کشید و به خیمه گاهش بردولی به زاری و افغان و دود آهش برد
رسید چون به سراپرده شاه تشنه لبانبه ناله گفت علی اکبر آمد از میدان
روایت است که بی پرده عمه اش زینبز پرده گشت برون با هزار رنج و تعب
به آه و ناله همی گفت نور عینم وایفروغ شمع دل و دیده حسینم وای
سکینه خواهر از سرفکند معجر راچو کشته دید ز تیغ جفا برادر را
به گریه گفت که ای نوجوان برادر منتو رفتی از بر من خاک باد بر سر من
ز تشنگی جگرم سوخت خیز و آبم دهخجل مشو اگرت آب نی جوابم ده
بدند اهل حرم موکنان و مویه کنانبه حالتی که نه ممکن بود حکایت آن
یکی به سر زد وا فغان و وا اخا میکردیکی لباس صبوری به تن قبا می کرد
یکی ز چهره او خاک و خون نمودی پاکیکی به ماتم او می فشاند بر سر خاک
در ان میانه ستمدیده مادرش به فغانکشید پیکر وی را به سینه همچون جان
به داغ رود دو صد رود خون ز دیده گشودبه روی نعش وی افتاده بود و می فرمود
که ای ز پای در افتاده تازه شمشادمندیده کام به دوران جوان ناشادم
ز کین قوم دغ کشته گشته رودم وایبه خون خویشتن آغشته گشته رودم وای
رخت ز خون گلو گشته لاله گون از چیستز پای تا به سرت گشته غرق خون از چیست
ندیده کام علی اکبر ای جوانم رودسرور جان و دل مادر ای جوانم رود
ز چیست چون دل من کاکلت پریشان استبه خاک و خون بدنت از چه رو است غلطان است
ز چیست لعل لبت این چنین شده است کبودشهید قوم یزید ای ندیده کامم رود
چرا به مادر زارت سخن نمی گوییچرا غم دل خود را به من نمیگوئی
سکینه تشنه آب است خیز و آبش دهسؤال از تو کند عمه ات جوابش ده
چه خفته ای نبود هیچ آگهی مگرتکه گشته بی کس و بی یار و اقربا پدرت
کجا رواست که تو کشته من صبور شومکه تا بینمت این سان ز دیده کور شدم
روایت است که طفلی به چهره چونخ ورشیدز خیمه گشت برون و چو بید می لرزید
که هانی ابن بعیث آن لعین بی ایمانجدا ز لشکر کفار شد بکشتن آن
چنان به تیغ زدش آن نکرده از حق بیمکه اوفتاد به روی و نمود جان تسلیم
شهید تشنه لبان با دو چشم خون آلوداز این مشاهده با آه و ناله می فرمود
که ای فلک ز جفای تو صد هزاران دادز جور کینه دیرینه ات دو صد فریاد
چه کینه ای است که با آل مصطفی داریندیده ام چو تو کس درجهان به غداری