بخش ۶ - مژده زاغ به بلبل از آمدن گل
چوگل خیمه زن گشت در صحن باغبر بلبل آمد پی مژده زاغ
بگفتمش بده مژده گل آمدهگه عشرت وعیش ومل آمده
نگفتم چنین بی قراری مکننگفتم شب و روز زاری مکن
نگفتم شود بدر روزی هلالنگفتم پس از هجر باشد وصال
نگفتم که درد تو درمان شودنگفتم که گل زیب بستان شود
نگفتم شب هجر گردد سحرمکش آه و افغان چنین از جگر
نگفتم که با غم بسوز و بسازکه گردد به رویت در عیش باز
کنون دیدی آمد گل اندر چمنکن اینک برون از دل وجان محن
بیا در چمن در بر گل نشینبیا دلبر نازنین را ببین
بر گل نشین و به عشرت بکوشز جام طرب باده عیش نوش
خوش آن دم که یاری به یاری رسدبه مقصود امیدواری رسد