بخش ۴ - بهاریه
بهار آمد و رفت فصل خزانجهان بازگردید از سر جوان
چمن گشت از سبزه چون خط یارهمه دامن کوه شدلاله زار
زمین گشت خاکش ز بس عنبرینتو گوئی زمین شدبهشت برین
نسیم سحر شد ز بس مشکبارسراسر جهان گشت دشت تتار
به امر اللهی شکوفه شکفتشنیدم که با بی زبانی بگفت
که درخانه منشین چو فصل گل استگلستان بهشت از گل و بلبل است
دگر جا به کنج شبستان مگیرمکان جز به باغ و گلستان مگیر
که شاید نبینی دگر نوبهارمجو یکدم از عمر خود اعتبار
غنیمت شمر عمر را یک نفسبه کاری برس تا بود دسترس
بسی روز و شب هفته وماه و سالبیاید که باشد گل ما سفال
بیاید گل اندر گلستان بسیکه آثاری از ما نبیند کسی