بخش ۱۹ - شرح حال گفتن بلبل به تاک
چو بلبل ز تاک این تفقد بدیدیکی آه سرد از جگر برکشید
بگفتا که ای تاک والا تبارکه هستی ز جم در جهان یادگار
تو از دست پروردگان جمیمرا زنده فرما که عیسی دمی
گل ازمن دلش سخت رنجیده استکه حق دارد و بد ز من دیده است
مرا فاخته داد ازکین فریبشود تیری از غیب او را نصیب
هلاکم ز نادانی خویشتنمبادا کسی درجهالت چومن
پشیمانم از گفتگوهای خودبده دشنه تا خود برم نای خود
کن ای تاک فکری که گشتم هلاکشوی چاره جو گر به دردم چه باک
دل گل ز گفتار من رنجه استدل من هم ازغم در اشکنجه است
به درد من از مهر شو چاره جوکه تا بر سر التفات آید او
نخواهد کس ار درد وآزار خوددلی را نرنجاند از کار خود