گنج

بخش ۱۷ - پشیمان شدن بلبل از گله خود

۱۱ بیت
چوبشنید بلبل زگل این سخنتوگوئی که روحش برون شد زتن
بسی شد پشیمان ز گفتار خویشخجل گشت بیحد ز رفتار خویش
همی گفت ای وای برحال مننسوزدچرا بخت واقبال من
کنم گفتگو از چه با فاختهبه من دوست باشد کجا فاخته
به من همدم ومحرم راز شدعجب دشمنی کرد وغماز شد
بزد تیشه از کینه بر ریشه امزجا کنده شد ریشه زآن تیشه ام
کبابم نمود او که گردد کبابنصیبش نگردد دمی فتح باب
شود یا رب آتش به جان فاختهکه آتش به جان من انداخته
به من خصمی آن سنگدل کرده استکه گل را زمن تنگ دل کرده است
نباید به حرف کسی گوش دادکه پندی است ز استاد نیکونهاد
نباید به دست همه داد دستکه همصورت آدم ابلیس هست