بخش ۱۲ - شکایت بلبل از گل به فاخته
چنان بلبل ازحرف گل رنجه شدکه گفتی گرفتار اشکنجه شد
گمان کرد کو راتمسخر نموددمادم به افغان وغوغا فزود
بپرسید از حال اوفاختهچودیدش چنین زار و دلباخته
شکایت زگل کرد در پیش اوبیان کرداز حال خود موبه مو
بگفتا به من گل کند ریشخندبر آتش گدازد مرا چون سپند
نسوزد دلش هیچ بر حال منبگوسوزد این بخت واقبال من
تمسخر به گفتار من می کندهمی قصد آزار من می کند
چواین بی وفائی بدیدم ز یارشدم پیش مرغان همه شرمسار
دلم غرق خونگشته از دست اوکه ننهاده از بهر من آبرو
مرا ضایع اندرچمن کرده استخزان کی چمن را چومن کرده است
چویار منند ار همه دلبرانبگو تا بنندد کسی دل برآن