شمارهٔ ۹۵
ذکری که تا سحر دوش صوفی به های وهو گفتمن می شنیدم امشب می از دل سبوگفت
گفتم بهشت روزی خواهد شد ازچه طاعتشیخی بگفت روزه مستی به حسن خو گفت
عنبر ز بوی مویت بنگر شده نصیریکافتاده زیر زلفت گوید هر آنچه اوگفت
گفتا دلم به زلفت کاشفته ای چرا گفتاز همنشینی توگفت وعجب نکوگفت
گفتم دل ازکفم رفت گفتی خبر ندارمز آشفته حالی اوزلف توموبه موگفت
کر کردگوش ها را دل در سراغ دلبرکوکو ز بس چوقمری پیوسته کو به کو گفت
گفتا شنیده ام یار دادی به غیر دل رابر ماچه تهمتی بودکان شوخ روبرو گفت
آخر بلنداقبال مغزش زکام بگرفتاز بس همی حکایت زآن زلف مشکبو گفت