گنج

شمارهٔ ۸۶

۷ بیت
روزگاری است که هیچم خبری از دل نیستبه کسی کار دل اینگونه چو من مشکل نیست
باشد از حال من آنغرقه به دریا آگهکه امیدی دگر اندر دلش از ساحل نیست
گفتم ای دوست کیم وصل میسر گرددگفت آن لحظه که جانهم به میان حائل نیست
گفتم از عشق تو دادم سر وجان و دل ودینگفت آسوده نشین رنج تو بی حاصل نیست
به فدای سر دلبر دل ودین لایق نهبه نثار ره جانان سرو جان قابل نیست
خلق گویند که درعشق تو من مجنونمخود بر آنم که به عهد تو کسی عاقل نیست
گرچه در مجمع عشاق بلند اقبالملیک چون من کسی از عشق پریشان دل نیست