شمارهٔ ۷۹
باشد دلم ز روی روی جناب دوستآشفته تر ز طره پرپیچ وتاب دوست
دادیم نقد هستی خود را که داشتیماما نرفته هیچ به خرج حساب دوست
غیر از طریق جور و رسوم ستمگریکاتب نکرده ثبت مگر درکتاب دوست
دیدیم دوست را دل مشکل پسند داشتای دل چه کرده ای که شدی انتخاب دوست
با دوست عشق هیچ ندارد تفاوتیبا عاشقان پس از چه بوداجتناب دوست
از قحط آب مزرع امید ما بسوختتا زاین سپس چه فیض رسد از سحاب دوست
او آفتاب از رخ وما مشتری به دلنی نی چوذره ایم بر آفتاب دوست
گویند از ملازمت اوملامتممن درخیال دادن جان در رکاب دوست
از دیده غائب ار شده حاضر بود به دلعین حضور در نظرم شد غیاب دوست
حکم کسوف کرد منجم چوشدخبرکامروز دور می شود از رخ نقاب دوست
آن کس که گفت سروندیدم چمان شودغافل بود مگر ز ذهاب و ایاب دوست
اقبال من بلندتر از این شوداگرآید به دست طره چون مشک ناب دوست