گنج

شمارهٔ ۷۷

۹ بیت
قدمن کاین سان خمیده است از خم ابروی توستو این پریشان حالی من از غم گیسوی توست
این سیه بختی که دارم باشد از چشمان توواین گره هایی که درکار من است از موی توست
اینکه مغزم دائما دارد مرارت از زکامازحرارت نیست ازتأثیر عطر بوی توست
تو چو خورشیددرخشانی ومنحربا صفترو به هر سوئی که آری روی من هم سوی توست
کس نگیرد شیر را با چنگ هرگز اینکه تومی زنی چنگم به دل از قوت بازوی توست
اینکه نور آمد سفید و اینکه ظلمت شد سیاهاین سیاه از موی تو گشت آن سفید از روی توست
کوثر و طوبی بود اسمی ز لعل و قدتوو آن بهشتی را که می گویند گویا کوی توست
گشت رخسار تو ماه وشد دل من چون قصبهست گیسوی تو چوگان و سر من گوی توست
می سزد خلق ار بلند اقبال خوانندش چو منآنکه را هر همچوگیسوی تو بر زانوی توست