شمارهٔ ۷۱
گفتمش از غم توجانم خستگفت طرفی ز عشق رویم بست
گفتمش بردی ازکفم دل ودینگفت تقدیر شد ز روز الست
گفتمش چون کند به چشم تودلگفت باید حذر نمود از مست
گفتمش چیست نرخ یک بوستگفت هر چیز در دوعالم هست
گفتمش گشته ام پریشان دلگفت گفتم مزن به زلفم دست
گفتم آن عهد بسته توچه شدگفت من بستم وزمانه شکست
گفتمش ده مرا نجات از غمگفت می نوش وباش باده پرست
گفتم آسوده دل که شد به جهانگفت آن کس که دل به زلفم بست
گفتمش کن مرا بلند اقبالگفت مانند خاک ره شو پست