گنج

شمارهٔ ۶۹

۱۰ بیت
از سیه چشم توروزم سیه استآفت جان ودل از یک نگه است
گردچشمت ز پی غارت دلمژه صف بسته چو شاه و سپه است
نه چو بالای توسرو است به باغنه چو رخسار تو تابنده مه است
در بر سرو نه کس دیده قبابر سر ماه نه گاهی کله است
بر سر سرونه ماهی است تمامبر رخ ماه نه زلف سیه است
کی دهی ره به گدای چومنیکه گدای در توپادشه است
این گنه به ز ثواب است مراگر نگه بر رخ خوبان گنه است
گفتم ای دل به ره عشق مروزآنکه در هر قدمی چه به ره است
گفت دیدم به زنخدانش چهیکه همی میل دلم سوی چه است
گرچه از عشق بلند اقبالملیکن از چشم تو روزم سیه است