شمارهٔ ۵۰۲
چنگی به زلف اوزدم گفتا جسارت می کنیگفتم بده بوسی ز لب گفتا حرارت می کنی
گفتم که جان ودل زمن بستان بهای بوسه اتگفت از که است این مایه ات کاکنون تجارت می کنی
برکف گرفتم غبغبش هی بوسه کردم بر لبشگفتا که چون غارتگران تا چند غارت می کنی
من هم زدست جور تو دارم دل ویرانه ایویرانه دل ها را اگر میل عمارت می کنی
خنجر ز مژگان می کشد هر کس که بیندمی کشدبا چشم مست خود بگو تا کی شرارت می کنی
من خود به قتل خویشتن خود را بشارت می دهموقتی به قتل من اگر بینم اشارت می کنی
گفتی که ترک عاشقی تا جان به تن داری مکنای دل بلنداقبال را نیکو وزارت می کنی