شمارهٔ ۴۹۲
بوی یار مهربان آیدهمیبر مشامم بوی جان آید همی
خانه را ای دل ز آلایش بروبزآنکه سویت میهمان آید همی
من نمی خواهم بگویم راز دلبیخود از دل بر زبان آیدهمی
آن پری کز چشم مردم شد نهانبینمش هر سوعیان آید همی
دوش گفتم شرحی از گیسوی اوبوی مشکم از دهان آید همی
چون سخن گویم ز اوصافش ملکبر زمین از آسمان آید همی
ثابت ای دل در محبت شو که دوستدرمقام امتحان آید همی
خار وخارا در برم از عشق توچون پرند وپرنیان آید همی
با تو درگلخن اگر منزل کنمپیش چشمم گلستان آید همی
ناید ار یک ذره لطفت در میانسود دو عالم زیان آید همی
ای بلنداقبال از این گفتارهااز تو هر کس بدگمان آید همی