شمارهٔ ۴۸۰
چون شانه را به طره طرار می کشیخط خطا به صفحه تاتار می کشی
بر دوش من گذار چه حمال گشته ایکز مشک تر ز زلف همی بار می کشی
هر گه به راه بادگشائی گره ز زلفگویا که روح از تن عطار می کشی
من چون کنم که زاهد شب زنده دار رااز یک نگه به خانه خمار می کشی
مختاری ار کشی به توام نیست سرکشیخط نشان دگر چه به دیوار می کشی
ای دل اگر نه اشتر مستی به راه عشقتا چندخار می خوری وبار می کشی
از سخت جانیت عجب آید مرا دلاز این جورها کز آن بت عیار می کشی
اقبال ما بلندتر آمد ز زلف دوستما را ز بس به جانب دلدارمی کشی