گنج

شمارهٔ ۴۷۵

۱۱ بیت
چرا به کار جهان روز و شب به تدبیریمکن تلاش مگر بی خبر ز تقدیری
ز بار پیری وغم خم شود قدت چون نخلکنون اگر چه به قامت چو سرو کشمیری
تو ای جوان دل پیر شکسته را مشکنکه خودبهم چوزنی مژه بنگری پیری
تو را چه حد که بگیری به این وآن تقصیرمگر خبر نیی ازخود که غرق تقصیری
اگر زمانه خرابت کند مشوغمگینکه چون خراب شوی مستحق تعمیری
توخودبمیر از آن پیش کت بمیرانندچنین چومیری در عالم بقا میری
مثال زیبق صافی فنا شواندر خدفنا اگر شوی اینگونه اصل اکسیری
بگوبه یار نگفتم جفا مکن بنگرکه خودز زلف به کیفر اسیر زنجیری
بگوبه چشم وی از من مزن ز مژگان تیرتوخودمگر نه زابرو به زیر شمشیری
کمان کج است وبه دشمن از اوزیان نرسدبلای خصم شوی گر به راستی تیری
گرت هواست که چون من شوی بلند اقبالچو مورباش ضعیف ار به صولت شیری