گنج

شمارهٔ ۴۶۰

۷ بیت
نگرددماه نوطالع گر از رخ پرده بردارینروید سرو در بستان به بستان گر گذار آری
توئی آن بت که دین بت پرستی را دهند از کفاگر بینند رویت را برهمن های فرخاری
دگر از هند سوی فارس نارد کاروان شکرتعالی الله ز شیرین لب ز بس قندوشکرباری
چه حاجت آنکه مشک آرنداز چین وختن دیگرتو اندر چین زلف خویش از بس مشک تر داری
غم عشق تومی باشد گران باری به دوش منمکن وامانده ام از درد هجر خودز سربازی
به دامان وصالت کی رسد دست من مسکینبه حال من کند رحمی ز فضل خود مگر باری
بلند اقبال شاید گردد آزاد از غم هجرتکند گردون اگر شفقت کند طالع اگر یاری