گنج

شمارهٔ ۴۴۴

۷ بیت
چه اول مهربان بودی چه آخر کینه جو گشتیبسی شیرین زبان بودی چه تندوتلخ گو گشتی
ز شرم عارضت خورشید تابان منکسف آمدمگر امروز با خورشید رخشان روبرو گشتی
چرا ای شانه از حال دل زارم نیی آگهتو کاندر حلقه های زلف دلبر موبه مو گشتی
دلا در هرزه گردی گشتی آخر شهره در عالمز بس کاندر سراغ ماهرویان کو به کو گشتی
شدی گه معتکف درچین گیسوی پریرویانبه پیش زلف چون چوگانشان گاهی چو گوگشتی
نگفتم با پریشان زلف جانان همنشین کو شوکنون دیدی که همچون من پریشان تر از او گشتی
بلنداقبال از آن گشتی بلند اقبال درعالمکه از قید علایق رستی و بی آرزو گشتی