گنج

شمارهٔ ۴۳۴

۷ بیت
دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبیبه سر از نافه چین هشته کلاه عجبی
گفتمش چشم تو آهوی ختا را ماندکرد بر روی من از خشم نگاه عجبی
نه عجب یوسف یعقوب گر افتاد به چاهبه زنخ یوسف ما راست چه چاه عجبی
از پی غارت دین ودل ما از مژگانترک چشم تو کشیده است سپاه عجبی
خط چو سر زد به رختمهر من افزون تر شدعنبرین خط تو شد مهر گیاه عجبی
قد ورخسار تو راهر که ببیندگویدشده طالع به سر سرو چه ماه عجبی
دلم از دولت عشق تو بلنداقبال استکشد از درد ولی متصل آه عجبی