گنج

شمارهٔ ۴۲۶

۹ بیت
باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ایمشک را ارزان وعنبر را فراوان کرده ای
روی تو باشد کف موسی وزلف توعصااز ره اعجاز اورا شکل ثعبان کرده ای
گاه مار وگاه عقرب گاه اژدر می شودعقل را درکار زلف خویش حیران کرده ای
نقطه موهوم را ثابت نمودی بر حکیموزدهان بی نشان خویش برهان کرده ای
سرو قد وگل رخ و نسرین بدن گردیده ایخویش را پا تا به سر رشک گلستان کرده ای
تیر رستم کرد آن کاری که با جان شغادبا دل خونین من بانوک مژگان کرده ای
جامه نیلی به بر فیروزه را از رشک خطخون زلعل اندر دل یاقوت ومرجان کرده ای
ای عزیز مصر دل ای یوسف کنعان جاندهر را بر ما ز هجر خویش زندان کرده ای
آتش سوزان چو افتد در نیستان چون کندبا بلنداقبال از درد فراق آن کرده ای