گنج

شمارهٔ ۴۰

۱۰ بیت
دلم به زلف خم اندر خم تو در بنداستچو پای بند به بند تو است خرسنداست
ز چشم مست تو افتاده فتنه در عالمگناه زلف تو را نیست از چه در بنداست
مگر تو شانه زدی زلف مشک افشان راکه هر کجا نگرم مشک چین پراکند است
هزار درد مرا در دل است وچاره آناز آن دو لعل شکر بار یک شکرخند است
نه چون لب تویکی لعل در بدخشان استنه چون رخ تو یکی روی درسمرقند است
ز چشم زخم حسودان مدار باک به دلبر آتش رخت از خال چونکه اسپنداست
علاج ضعف دلماست شکرین لب توطبیب گوید اگر چاره ای است گلقنداست
گرم تونیش خورانی به خاصیت نوش استورم تو زهر چشانی به چاشنی قند است
اگر که رشته عمرم چومهر خود گسلیبه ماه روی تو بازم خیال پیوند است
به سینه بار غمت را کشد بلند اقبالچو برگ کاهی اگر چه چو کوه الونداست