گنج

شمارهٔ ۳۷۸

۱۱ بیت
باز افتاده به یاد رخ جانان دل منکه چو نی می کشد امشب همی افغان دل من
دگر اندیشه ز دوزخ ننماید دل منگوید ار قصه ای از غصه هجران دل من
شد چودور از لب و دندان من آن تنگ دهانتنگ چون دیده موری شده از آن دل من
پیش محراب دوابروی وی آوردنمازشد ز کافر بچه ای تازه مسلمان دل من
دل من زلف تو را کرده پریشان ای دوستیا که از زلف تو گردیده پریشان دل من
سرو بالائی وگل چهره و سنبل گیسوبا وجود تو ندارد سر بستان دل من
چشم مست تو شنیدم بودش میل کبابکاین چنین ز آتش عشقت شده بریان دل من
خسته گشتم ز سراغ دل گمگشته خودشده از عشق توچون بی سروسامان دل من
یوسف آسا به زنخدان وخم طره توگاه درچاه وگه افتاده به زندان دل من
کرد بدبختی وسختی که نشد خون زغمتاینک ازکرده خودگشته پشیمان دل من
هرکه بشنید مرا گفت بلنداقبال استچون رسید از لب لعب تو به درمان دل من