شمارهٔ ۳۶۸
در آئینه بر عارض خود نظر کندلت را ز حال دل ما خبر کن
بزن شانه بر چین گیسوی مشکینچوچین فارس را هم پر ازمشک تر کن
کندتیره دودش رخ مهر و مه راز آه دل دردمندان حذر کن
کس ار پای درحلقه عشق بنهدبگوئید اول بدوترک سرکن
بودمنزل دلبر این دل که داریمده جا در اوآرزو را به درکن
دلا چند می نالی از دردهجرانبسوز وبساز وشبی را سحر کن
سخن مختصر گویم ار وصل خواهیمدد از خداجو سخن مختصر کن
به زاهد بگو پندم از عشق کم دهنصیحت بر او ، با قضا و قدر کن
بلنداست اقبالت ای دل ولیکنرواز خاک ره خویش را پست تر کن