گنج

شمارهٔ ۳۶۶

۷ بیت
ای دل نیی عاشق برو بر خویشتن بهتان مزنخود را سمندر نیستی بر آتش سوزان مزن
آتش زدی برخرمنم ز آن سوختی جان وتنمبس کن به جا بنشین دمی بر آتشم دامن مزن
تو مرد این میدان نیی تو رستم دستان نییغازی مشوبازی مکن منداز گوچوگان مزن
بنگر به روی وموی اوجا گیرد درگیسوی اواما نصیحت گوش کن خود را بدان مژگان مزن
گر زخمت از جانان رسد بر زخم خودمرهم منهور دردت از دلبر بود پس حرفی از درمان مزن
خواهی وصال یار را آسان مدان این کار راپولاد بازو نیستی هی مشت بر سندان مزن
ای دل بلنداقبال شو بی فکروفارغ بال شوبهر دونان دست طلب بردامن دونان مزن