شمارهٔ ۳۵۶
ساقی به یاد چشم وی برخیز و ده جام مِیَممطرب دلم دارد فغان حاجت نباشد بر نیم
می خوش بود از دست وی بی وی نبخشد نشئه میمی میشود بر من حلال آندم که می بدهد ویم
گویند اندر فصل گل نوشید باید جام مُلکو تا بهاران ساقیا برخیز ومیده در دیم
بنشسته پیشم دخت تاک از شحنه و شیخم چه باکاز کس ندارم هیچ بیم ار خلقی افتند از پیم
جم گو بیاور جام می تا کی سخن گویی ز کیدر عهد رکنالدوله من امروز هم جم هم کیم
در عصر رکن الدوله من باید کنم ساغر زدنعشرت نه امروز ار کنم، مستی بباید پس کیم
همچون بلنداقبال شه فخر آورم برمهر و مهانعام این شیرین غزل شه بخشد ار ملک ریم