شمارهٔ ۳۴۱
تا گدای درتوام شاهمشاه را رشک آید از جاهم
مهر وماهم مطیع فرمانندحرکتشان بود به دلخواهم
بی خبر گرچه از خودم لیکناز بدونیک دهر آگاهم
من خلیل نشسته درآذریوسف اوفتاده درچاهم
تن چوکاه است وجان چو دانه خوش استکه جدا دانه گردد از کاهم
بر رخم پرده از غبار تن استپرده چون از رخ افکنم ماهم
گفتم ای دل ز رازهای نهانسخنی بازگو ز هر راهم
گفت خامش مگر نمی دانیمحرم خاص خلوت شاهم
ای خوش آندم که چون بلنداقبالبنشینیم ما و اوباهم