شمارهٔ ۳۴۰
نه از وصل تو دلشادم نه در هجر تو غمگینمخیال عشق رویت کرده از بس عاقبت بینم
به امید وصالت در فراقت شاد و مسرورمز تشویش فراقت در وصالت زار و غمگینم
مرا تا بت پرستی گشته از عشق رخت آئیننه پروا دیگر از کفر است و نه اندیشه از دینم
شبی درخواب دیدم میکنم با طرهات بازیشدم بیدار و بوی مشک میآمد ز بالینم
کفن درم به تن خیزم ز جا گیرم حیات از سرچو در قبرم گذارند ار شود نام تو تلقینم
تو را خورشید و مه گر سر زده است از چاک پیراهنمرا بنگر که اندر دامن افتاده است پروینم
ز عکس عارضت چشمم گلستانی بود پرگلکه گرداگرد اوآمد ز خار مژه پرچینم
تو را در بندگی هستم چو قمری طوق در گردنزنی همچون خروس از تاج اگر بر سر تبرزینم
سزد گر چون بلند اقبال مدحت گویم از خسروچولعل شکر افشانت ز بس شعر است شیرینم