گنج

شمارهٔ ۳۳۸

۵ بیت
ز حال من خبرت نیست کز فراق تو چونمهمی ز بسکه کنم گریه غرق لجه خونم
که تا به زلف چو زنجیر توکنند به قیدمهمیشه با دل پرخون به درس ومشق جنونم
علاج درد دل از غم سکون وصبر شد اماکنم چه چاره که از دست رفته صبر وسکونم
ز قید مهر توهرگز برون نمی رودم دلز قیدعالم امکان اگر کنند برونم
مرا زعشق تواقبال شدبلند ولیکنبسی ز درد فراقت شکسته بال وزبونم