شمارهٔ ۳۳۷
همچو چشم آن صنم بی باده مستی می کنمچون دهانش نیستم دعوی هستی می کنم
نیستم آگه که کافر یا مسلمانم ولیاین قدر دانم که من دلبرپرستی می کنم
خواست ترک چشم مست اوبرد دل از کفمزلفش از من بردوگفتا پیشدستی می کنم
گر شوم ماهی روم درقعر دریاها فروگویدم زلفش کجا جستی که شستی می کنم
گرچه از عشق رخش هستم بلند اقبال لیکدر رهش افتاده ام چون خاک پستی می کنم