شمارهٔ ۳۳۵
شد وقت آنکز بی خودی وصفی ز دلداری کنموز طور و طرز دلبری کو دارد اظهاری کنم
دورافکنم هم خرقه را از کف نهم هم سبحه رادر برنمایم طیلسان بر دوش زناری کنم
منصور سازم خویش را وز دل برم تشویش راگویم اناالحق تا مگر جا بر سر داری کنم
کس نیست با من هم زبان تا گویم از راز نهانآن به که بنشینم بیان در پیش دیواری کنم
فصل گل است ووقت می درخانه خوابم تا به کیاز شهر باید شد برون تاسیر گلزاری کنم
دیوانه وش درهر گذر گردم برهنه پا و سرکافتندم از پی کودکان خود را چوسرداری کنم
آسوده سازم حال را بینم بلنداقبال راجان چون بلنداقبال اگر قربانی یاری کنم