شمارهٔ ۳۲۲
دل من هست چو عمان دهان شد صدفمصدفم پر بود از گوهر وریزد به کفم
دارم از کار خود وکرده خود یأس ولیباشد امید نجاتی به دل از لاتخفم
یوسف دین ودلم تا شده دور از بر منهمچو یعقوب رودتا به فلک وا اسفم
قوه ناطقه ام بخت به انسانی دادخودچوحیوان شده دایم پی آب وعلفم
طلعتی بود مرا روشن وصافی چوماهتارتر از شبم از بس به رخ آمد کلفم
هم مگر فضل خداوند شود شامل حالورنه هر کس نگرم بسته کمر بر تلفم
هرکه تیغی به کف آورده بسازد سپرمهر که تیری به کمان هشته نماید هدفم
چوبلنداقبالم اندیشه ندارم ز جزازآنکه مداح وگدای در شاه نجفم