گنج

شمارهٔ ۳۱۴

۷ بیت
تو راگمان که مناز دوری تو جان دارمکجا ز هجر تو جان یا به تن توان دارم
مگر نه نی کندافغان وجسم بی جان استچوآن نیم اگر از دوریت فغان دارم
به اشک سرخ ورخ زرد خویشتن چه کنمچگونه عشق رخت را به دل نهان دارم
چوتیر قامت وابرو کمان تو را دیدماز آن بودکه قدی خم تر ازکمان دارم
نه شکوه می کنم از بخت ونه ز جوررقیبکه دارم آنچه به دل درداز آسمان دارم
چگونه روی چمن می شود به موسم دیز هجر روی تو من روئی آنچنان دارم
ز پیر میکده دارم لقب بلند اقبالببین ز خاک رهش هم به سر نشان دارم