گنج

شمارهٔ ۳۰۷

۱۳ بیت
از چهر آتشین تو آتش به جان شدمآتش کند چه سان به نیستان چنان شدم
آوخ که اشتم قدی از راستی چو تیرز ابروی چون هلال تو خم چون کمان شدم
گفتم که نور روی تو گردد چراغ مندر پیش ماهتاب تو تارکتان شدم
چون حالت دهان تو گشتم خوشم ازینکز بی نشان دهان تو من بی نشان شدم
کردم شب فراق تو را صبح وزنده امدر ملک عشق خسرو صاحبقران شدم
دیگر مرا به دل نبود هیچ آرزواز دولت وصال تو چون کامران شدم
بودم زهجر خسته و پیر و نزار و زارنبود عجب ز وصل تو کز سر جوان شدم
هیچ اطلاعی از الف و با نداشتمکردی تو تربیت که ادیب جهان شدم
در روزگار نام ونشانی ز من نبوداز عشق یار صاحب نام ونشان شدم
بی جان ترم ز سایه و بی سایه تر ز جاناز بس چو سایه در پی جانان روان شدم
تا بت پرستیم شده مذهب به عشق دوستفارغ ز کفر و دین وز سود و زیان شدم
پرسیدم از زحل ز چه رفعت گرفته ایگفتا به کوی یار تو چون پاسبان شدم
اقبال من ز عشق تو اول بلند بودآخر ز هجر روی تو پست و نوان شدم