شمارهٔ ۳۰۶
پای بند خم آن زلف گره گیر شدماز جنون عاقبت الامر به زنجیر شدم
این همه چین نه ز پیری است که دارم به جبیندر جوانی ز غم یار چنین پیر شدم
نه ز بسیاری عمر است که پشتم شده خمقدخمیده چو کمان ز آن قد چون تیر شدم
شد زتاراج غمش ملک وجودم ویرانشکر لله که کنون قابل تعمیر شدم
جان به در بردم از آن خنجر مژگان اولآخر از ابروی او کشته به شمشیر شدم
دست تدبیر من ازچاره گری کوته شدتا گرفتار به سرپنجه تقدیر شدم
چون بلنداقبال از بس که خورم خون جگربر سر خوان حیات از دل وجان سیر شدم