شمارهٔ ۲۷۸
ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگبرخیز وبده باده و بیشین وبزن چنگ
چون زلف پریشان توافتم زچه در تابچون تنگ دهان تونشینم ز چه دلتنگ
از مژه سنان داری وشمشیر ز ابروآرم سپر از سینه تو داری به من ار جنگ
در زلف تو چین دیدم ودارم عجب از اینچون شد که چنین چین شده با پادشه زنگ
معشوق منی از چه نشینی بر اغیارسیمین بدنی حیف که داری دلی از سنگ
زلف تو چرا بی ادبی می کنداین سانپیوسته همی بر سر و روی تو زندچنگ
اقبال بلند است کسی را که به عشقتنه درپی نام است ونه پروا کند از ننگ